eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام علیکم ..خوبین؟ چون دیشب خیلی دیر وقت بود گفتیم اول صبح پارت دیشب رو بزاریم 🤌🏻
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت نود و هفتم محمد با خاموش کردن ماشین پیاده شدم و سمت سایت رفتم.. با دیدن رسول روی صندلیش به درست بودن حدسم پی بردم.. با زنگ خوردن تلفن سمت اتاق اقای عبدی رفتم.. ... بعد از هماهنگی از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم..روی صندلیش نبود.. سمت فرشید گفتم: رسول کجاست؟ _ محوطه‌س اقا.. سری تکون دادم و سمت محوطه رفتم.. روی یه نیمکت نشسته بود.. خیره به انگشتر توی دستش.. سمتش رفتم. با دیدنم کنار رفت بشینم.. حرفی نمیزد.. منم حرفی نداشتم.. فقط کنار هم نشسته بودیم.. درد رسول درک شدتی بود.. من اون موقع بلد نبودم به فرزاد بگم وایسه.. بلد بودم؟ نه!  فکرم پیچیده بود.. کسی که قرار بود بره من بودم..اما دلم ..دلم‌ گاهاً اینجا بود،  شاید اگه قرار بود توصیفش کنم میگفتم درد قلب..ته دلم خالی بود.. نه از ترس از احساسات.. سعی میکردم تمام جزئیات رو به ذهنم بسپارم.. تمام کلمات.، خنده‌ها، دلم می خواست ساعت ها فقط خداحافظی کنم.. فرزاد هم همین حس رو داشت و من نادیده گرفتم؟ اصلا ازش پرسیدم چه حسی داره؟! صدای رسول اجازه فکر بیشتری بهم نداد: کی میرین؟ صداش خش داشت..گرفته بود.انگار زخم‌عمیقی روی گلوش نشسته بود.: احتمالا پس فردا.. _ پس واقعا می خواین برین! . اروم زیر لب گفتم: اره.. به اسمون خیره شد...نمی دوستم برای تغیر حالش باید چیکار‌کنم.. حرفای رحمانی هنوز یادم بود..، قرار بود کمک کنم حالش رو بهتر کنم اما داشت بدتر میشد.. بی هیچ حرفی بلند شد و رفت.. نگاهم سمتش کشیده شد. رسول فکر میکردم هر چقدر کمتر کنار محمد باشم راحت تر باشه.. من دیگه نمی تونستم کاری کنم می تونستم؟ نه!  تنها کار مفیدم این بود فرودگاه همراهش برم.. با دیدن سعید سمتش رفتم و کنارش نشستم: سلام _ سلام استاد.. خوبی؟‌ چیزی نگفتم که نگاهم‌کرد: خوبی؟ _ نظر خودت چیه؟ سرش رو تکون داد: رسول من میفهمم چه حالی داری..اما چیزیه که نمیشه تغیرش داد..منم نگرانم اما خب نباید ادم امیدش رو از دست داد، میشه؟ _ اسمش بی بازگشته بعد میگی فقط اسمشه؟ خب چرا باید این اسم رو بزارن؟ دست از کیبورد برداشت کامل برگشت و نگاهش روی چشمام قفل شد: خب دلایل متفاوتی داره..ولی از اونجایی که اینبار ماموریت عربستانه متناسب با اون میگم بهت..اول اینکه نظارت گسترده عربستان..ینی به تمام افراد درون کشور نظارت دقیق دارن..دوم اینکه قوانین سختگیرانه بخصوص در رابطه با فعالیت های نظامی ..یعنی با کوچک ترین مورد مشکوکی حکم سختی دارن.. سوم اینکه حساسیت های سیاسی امنیتی..یعنی فعالیت های  غیر رسمی یا دخالت خارجی میتونه به سرعت برای اونا یه تهدید بزرگ محسوب شه.( چند ثانیه مکث کرد) اما چیزی که کار محمد رو سخت میکنه اینه که ما نمی تونیم به صورت رسمی پشتیبانی کنیم و چون محرمانه محسوب میشه اگه اقا محمد لو بره نه ما نه کشور دیگه ای نمی تونه کاری کنه ابو رحمان نفوذ بالایی داره و عملیات محمد کاملا مخفیه و باید همه اطلاعات مثل سایه دنبال شه.. همین باعث میشه کوچکترین اشتباهی تاوان بزرگی داشته باشه. حرفاش که تموم شد گفت: البته اقا محمد کارشو بلده رسول مطمعن باش.. حرفاش مثل پتک توی سرم خورد شونه‌ای بالا انداختم: اره شاید.. میدونی سعید دیگه توان فکرای منفی رو ندارم .. مدام دارم فکر میکنم ریوان الکی به گذشته فکر نکن..همه چی بخیر میگذره خود اقا محمد اینو گفته.. ولی...( صدام لرزید) ولی نمی تونم.. تهش شب که میشه همه‌چی اوار میشه رو سرم.. نمی تونم درست فکر کنم.. میدونی که اقا محمد پس فردا میره .. میفهمی میره.. لبخند محوی زد: میدونی اقا ریوان، خاطره ها که نمی میرن ، می میرن؟؟؟ این اتاق تاریک ذهن ازاد ترین جای جهان همه چی‌ از توش میادو میره ،، فکر ،  رنگ ، خیال ، خاطره .. مهم اینه چیو نگه می‌داری چیو می ریزی دور  ، همین.. اصلا مگه میشه کسی اینجا نگران محمد نباشه، ؟ ولی باید شر این پرونده کم شه. دیگه، درسته؟ هوفی کشیدم: با تمام این حرفا نمی تونم عادی بهش نگاه کنم.. فکرم میره سمتش همه چی برام تیره میشه.. _ میدونم حق داری.. اون موقع که فرزاد داشت میرفت فرشید عین تو... ( حرفش قطع شد ) فک کنم وقتش نبود .. هیچی داشتم‌میگفتم اصلا نگران نباش.. صدام از ته گلوم بیرون اومد: فرشید و فرزاد صمیمی بودن با هم؟ مشخص بود از حرفش پشیمون شده... اروم گفت: اره..به قول خودشون هم راز هم بودن..! ) تلخندی روی لبم نشست.: که اینطور... _ این وسط فقط یه مسئله منو نگران میکنه.. نگاهش کردم: چی ؟ _ چیز مهمی نیست.. بستگی به وضعیت داره..
حوصله اصرار نداشتم.. بلند شدم: باشه.. سمت میز رفتم ، نشستم.. نفس عمیقی کشیدم.. پوج بودم.. خالی خالی.. انگار این ترس تمام دلم رو خالی کرده بود.. ••••••••••••••••••••••••••• پ ن: خاطره ها که نمی میرن ، می میرن؟؟؟ این اتاق تاریک ذهن ازاد ترین جای جهان همه چی‌ از توش میادو میره ،، فکر ،  رنگ ، خیال ، خاطره .. مهم اینه چیو نگه می‌داری چیو می ریزی دور..)
بیشتر از هر زمان دیگه‌ای نیازمند نظرات و انگیزه های شما 🤌🏻✨ https://abzarek.ir/service-p/msg/2824009 جواب ناشناس https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر شهیدم: بروید در خلیج خوک ها! خلیج فارس خانه ی ماست😎🇮🇷 https://eitaa.com/Admin_Gando
📢 تا دقایقی دیگر پیام حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت روز ملی خلیج فارس منتشر خواهد شد. 📲 @rahbar_enghelab_ir
پیام حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت روز ملی خلیج فارس.pdf
حجم: 135K
📖 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت روز ملی خلیج فارس 📲 @rahbar_enghelab_ir
💬 امروز با گذشت دو ماه از بزرگترین لشکرکشی و تجاوز زورگویان دنیا در منطقه و شکست مفتضحانه‌ی امریکا در نقشه‌ی خود، فصل نوین خلیج فارس و تنگه هرمز در حال رقم خوردن است. 📲 @rahbar_enghelab_ir
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین اشتباه اینه که آدم خیال کنه اشتباه نمیکنه! (گاندو یک هستش هاا🥺) https://eitaa.com/Admin_Gando