بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت نود و هشتم
رسول
با عوض کردن لباسام و شستن صورتم اروم سمت بالکن رفتم.. گوشه بالکن نشستم.. همیشه هوای خنک حالمو بهتر میکرد.. خستگی تنم مثل شمع ذره ذره اب میشد.. کارم توی سایت تازه تموم شده بود و حالا این سکوت و تاریکی ارومم میکرد..
هلال ماه وسط تاریکی شب جا خوش کرده بود..
به تقویم گوشی خیره بودم.. فردا.. فردا روز رفتنش بود.. ساعت های اخر همیشه اینقدر سنگین بود؟! نسیم خنک نفس کشیدن رو برام راحت کرده بود،. سرم رو تکیه به دیوار گذاشتم.. اولش فقط،یه کابوس بود.. یه مسئله که فکر میکردم میتونم درستش کنم..اما چرا درست نشد؟ چرا هر بار واقعی تر میشد؟
عقربه ثانیه شمار یه هشدار بود.. هشداری برای تموم شدن وقتم.. دلم می خواست همه چی استپ شه..
پلک هامو روی هم گذاشتم.. تیتر خاطرات توی ذهنم مرور میشد.. برای باز کردن چشمام زیادی خسته بودم.. انگار مذاب داغی رو چشمام ریخته شده بود.. هر تلاشی برای باز کردن چشمام فقط بیشتر من به سیاهی فرو میبرد..
بین خواب بیداری..مثل قدم زدن توی دنیای برزخ.. اروم پشت در نیمه باز وایسادم.. مو های نقرهای رنگش زیر نوری که از پنجره میتابید می درخشید.. با دستای پیرش اروم مو هاشو میبافت.. اروم بود مثل همیشه ،، لالایی زمزمه وارش گوشام رو لمس کرد..لالایی می خوند..شاید بازم برای همون دختر از دست رفتش... راستی مامان بزرگ چرا به ما چیزی نمی گفت؟
" شَو هات ، چاوی پُر خَوالَه ،
ئَستیره هات دلی پُر داغَه ،
بادی هات ، ناوی توی هینا ، سوتایَه گیان ،
صدای لالایی توی گلوش شکست.. متوجه حضورم شد.. لالایی رو نصفه گذاشت.. سرش رو سمتم تمایل داد.. با لبخند غمگینی نگاهم کرد : ریوان گیان؟
تلفن قفل شده توی دستم زنگ خورد و خواب توی چشمام شکست.. با دیدن اسم محمد هول کردم.. نکنه از فرودگاه جاموندم؟ با دیدن هلال ماه متوجه شدم هنوز وقت هست..
با صدای خش دار جواب دادم: سلام اقا..
_ سلام..خواب بودی؟
چشمام رو مالیدم: نه اقا.. چیزی شده؟
جالب بود هنوزم امید داشتم برای منصرف شدن..صدای گرمش پیچید توی گوشم: اقا رسول.. گفتم این شب اخری بیای از حضور شما فیض ببریم .. اینقد زود از ما خسته شدی؟ چند ساعت دیگه عازمم..
خنده تلخم تهش به بغض کهنهای تبدیل شد: نه اقا..ما که از خدامونه.. گفتم مزاحم نشم.. امشب پیش عطیه خانوم پناه باشین..
_ اگه دلیل نیومدنت اینه، که عطیه از اومدن تو خوشحال میشه.. پناه هم که میدونی دیگه؟
اروم سرم رو تکون دادم: چشم اقا.. میام..
اروم خداحافظی کردم.. چند ثانیه گذشت که نگاهم از صفحه شیشه ای گرفته شد..
هوفی کشیدم از روی سرامیک خنک بالکن بلند شدم.. باید میرفتم.. این ساعتای اخر باید میرفتم..
.......
با دیدنش کوتاه بغلش کردم: شب بخیر اقا رسول ..
_ سلام اقا..
دستام رو توی جیبم فرو بردم ، چند قدم عقب تر از محمد قدم برمیداشتم و رفتیم همون اتاق همیشگی بین راه با عطیه خانوم هم احوال پرسی کردم...
کنار بخاری خاموش نشسته بودم و محمد پشت میز سرگرم نوشتن..
یک سال گذشته بود.. از اون عید شیرینی که پناه بغلم بود..
خیره به گوشه گوشه اتاق بودم.. از عکسای فرزاد تا نور نباتی رنگ اتاق..
محمد انگار افکارم رو از توی چشمام خوند: رسول من دارم میرم نه خونه...نکنه من برم یه سر به پناه نمیزنی؟
لبخند کم رنگی زدم: نه اقا محمد ..
شونهای بالا انداخت. اروم بلند شدم و سمتش رفتم..
محمد
به کاغذی که چند خطش با جوهر رنگی شده بود خیره بودم.. که حضور رسول رو بالای سرم حس کردم: چی می نویسید؟
_ یه نامه.. برای پناه!
منظورمو دیر گرفت: پناه که بلد نیست بخونه!
مکث کردم.. گفتن اسمش شاید سنگین بود که خودش پیشی گرفت: نکنه مثلا داری وصیت مینویسی؟
چیزی نگفتم پوزخندی زد : خطر نداره ولی برای پناه یکساله داری نامه مینویسی ؟
منتظر نموند.. سمت پنجره اتاق رفت.. دست از نوشتن برداشتم: نگفتی سوغات از جده چیبیارم؟
پشت بهم شونهای بالا انداخت: نمی دونم.. سوغات جده هر چی بود ما راضی هستیم.. کنارش وایسادم: رسول؟ .. می خوام بعد از رفتنم حواست به همه چی باشه.. چند ثانیه نگاهش به نگاهم گره خورد.. نفس عمیقی کشیدم: می خوام همه جوره هوای سایت رو داشته باشی..
_ من بدون شما چطور میتونم حواسم به همه چی باشه؟ من بدون شما هیچم.. .
نگاهم سمتش رفت: رسول.. هویت تو من نیستم که با نبودم همه چی تموم بشه.. تو همین روزای عادی هم حواست به همه چی هست.. به داوود ، سعید ، فرشید.. به هر حال من باید با خیال راحت برم دیگه اره؟
پوزخند غمگینی زد: همین که پاتو از ایران بزاری بیرون من...
ادامه نداد...اگه فقط یه برادر بودم محال بود رسول رو تنها بزارم.. اگه فقط یه برادر بودم میگفتم شرمندهام.. دستمو میکشیدم روی زخم قلبش.. اما من فقط یه برادر نبودم ، بودم؟ نه.. ادم گاهی باید از بعضی چیزای خوب دل بکنه تا چیزای خیلی بهتری نصیبش شه.. رسول اگه همون خوبی زندگی باشه باید دل کند تا به چیز بهتری رسید.. به نجات ادمای بیگناهی که اگه منم شونه خالی کنم با ادمای بی بخار اطرافم فرقی ندارم.. .
سمتش برگشتم: می خوام یه خواهشی کنم رسول..
_ چی؟!
_ می خوام قوی باشی.. اونقدر محکم که لازم نباشه در کنار پرونده نگران تو باشم.. می خوام همون رسولی باشی که هروز توی سایت میبینم..! میدونم الان حالت خوب نیست ولی می خوام تا وقتی بر میگردم حالت خوب باشه.. اینطوری با خیال راحت به کارم میرسم.! باشه؟
مکث کرد .. شاید چند ثانیه ، با دو انگشتش چشماش رو مالید.. مثل پاک کردن اخرین قطره های اشک: چشم.. قول نمیدم .. شاید نشه ..
مصنوعی نگاهش کردم که بین غم کوتاه خندید: منظورم اینکه چشم حواسم هست..
رسول
لبخندی زد. با دو دستش جسم خستهام رو به خودش فشرد . منو از افکار اینده لحظه ای رها کرد.. زمزمه وار لب زدم: اما نگرانی های من هیچوقت تمومی نداره..هر چقدر رسول هر روز سایت باشم.. بازمگاهی ریوانم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••••••••
پ ن : ئَستیره هات دلی پُر داغَه ،
پ ن : مو های نقرهای رنگش
پ ن : ریوان گیان؟
پ ن : این ساعتای اخر باید میرفتم..
پ ن : می خوام همه جوره هوای سایت رو داشته باشی..
پ ن : هر چقدر رسول هر روز سایت باشم.. بازمگاهی ریوانم..
پ ن : ادم گاهی باید از بعضی چیزای خوب دل بکنه تا چیزای خیلی بهتری نصیبش شه..
و این گوشه جایی برای نظرات قشنگ شوما 🤌🏻✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jmban82&btn=رویار
جواب ناشناس
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدر شادی ها و غم ها را بدان ، این لحظه ها..)
آخرین غم ها و شادی هاست بعضی وقتا))
#شاید_رویار
https://eitaa.com/Admin_Gando
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرمردایی که تو مسجد رو صندلی نماز میخونن
شبا کف میدونن: 🙃
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
و این گوشه جایی برای نظرات قشنگ شوما 🤌🏻✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jmban82&bt
ناشناس خالی خالی و اندکی خاکی.. یه سر نمیزنید؟!
ما زحمت کشیدیم ها!))
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معلم زیاد داشتیم..
ولی تو بهترین معلم ما بودی🥺💔؛))
https://eitaa.com/Admin_Gando