هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
جناب سخنگو در حال گرم کردن..🤌🏻🕶
https://eitaa.com/romanFms
رمان هامووون🌿🤍؛
پارت اول رمان گاندویی ها 🥲🍃؛)
••••
پارت اول رمان رفاقت تا شهادت🥲🍃؛)
••••
پارت اول رمان رویار¹🥲🍃؛)
••••
پارت اول رمان رویار²🥲🍃؛)
••••
شخصیت هاموون🌿🤍؛
شخصیت های رمان گاندویی ها🥲🍃؛)
••••
شخصیت های رمان رفاقت تا شهادت🥲 🍃؛)
••••
همسایه هاموون🌿🤍؛
عشاق الرضا🥲🍃؛)
••••
سرباز وطن🥲🍃؛)
••••
ره رو عشق🥲🍃
••••
اَمــیـرَم عَـلـیـسـت𝟷𝟷𝟶🥲🍃
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
رمان هامووون🌿🤍؛ پارت اول رمان گاندویی ها 🥲🍃؛) •••• پارت اول رمان رفاقت تا شهادت🥲🍃؛) •••• پارت او
این لیست رو خیلیا درخواست کرده بودن🪴؛))
مدتیست درگیر سوالی شدهام ؛
تو چه داری که من این گونه هوایی شدهام ؟! 💔🤏🏻
#دلی
دوتا پارت طولانی حسابی.. که عملا چهار پارت محسوب میشه..
بشوره ببره روزای بی پارت قبلی رو..
پایه هستین؟! ( برای نظر گذاشتن )
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت نود و نهم
محمد
اخرین پیرهن سورمهای رو توی کولهای با سایز متوسط گذاشتم.. به ساعت مچی دستم نگاه کردم.. چیزی تا اذان صبح نمونده بود...
به چهره خواب رفته رسول خیره شدم.. عینک روی چشماش بود.. قرار نبود بخوابه اما خسته بود.. اروم سمتش رفتم.. لبخند غمگینی روی لبم نشست.. صدای اروم نفسهاش به گوشم میرسید..
برای گرفتن وضو بلند شدم..
...........
رسول
نسیم خنکی که گونهام رو نوازش میکرد منجر شد اروم پلک هامو باز کنم.. سجاده پهن شده و قرآن اولین چیزی بود که دیدم.. چشمام رو چرخوندم ، محمد مشغول جمع کردن سیم شارژرش بود.. عینک روی چشمام رو جا به جا کردم.. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم که همزمان صدای محمد توی اتاق پیچید: صبح بخیر اقا رسول..
بت لبخند کنارش وایسادم: سلام ، صبح شمام بخیر..
نگاهم به کولهش اوفتاد.. غم دوباره مثل یه گرد و غبار روی چشمام نشست.. کاش همینجا تموم میشد..!
_ اول میریم سایت؟
سری تکون داد: اره اول میریم سایت بعدم فرودگاه..
صدام رو صاف کردم: من بیرون منتظر شما می مونم شما هم کارتون راه اوفتاد بیاین.!
لبخندی زد : باشه..
عطیه
تکون خوردنای ریز پناه روی دستم حس میشد.. برای باز کردن چشمام خسته بودم.. نوری که روی اتاق رو گرفته بود حتی با چشمای بسته هم حس میشد..
به پهلو چرخیدم که فکرم سمت محمد رفت.. محمد رفته بود؟ بدون خداحافظی؟
پلکم لرزید.. چشمام رو باز کردم پناه خیلی اروم کنارم خواب بود.. با هول روی تخت نشستم گوشه پتو رو روی تن نحیف پناه کشیدم و از اتاق بیرون رفتم..
با چشمم دنبال محمد گشتم.. وقتی نبود ریتم قلبم تند تر شد.. که صدای پیامک گوشی محمد به گوشم رسید.. با قدمای بی صدا سمت اتاق رفتم.. از پشت در به حرکات محمد خیره شدم.. با حوصله لپ تابش رو جمع میکرد قطره اشک ارومی از گوشه چشمم پایین اوفتاد.. برگشت متوجه حضورم شد: سلام عطیه جان.. بیدار شدی؟ ببخشید اگه سر و صدا کردم..
با دستم قطره اشکمرو پاک کرد: بی معرفت بی خداحافظی داشتی میرفتی؟ چزا بیدارم نکردی؟
مهربونی دنیا توی چشماشجمع شد: نه عطیه جان گفتم خوابت بهم نریزه دیشب خداحافظی کردیم گفتم الان بیدار شی دلت میگیره..
بغض برای بیرون اومدن تقلا میکرد.. سمتش رفتم: پس خوب شد خودم بیدار شدم.. خداحافظی نمی کردم بیشتر دلم میگرفت. .
اروم خندید... به کاراش خیره شدم: محمد؟!
_ جانم؟!
چندثانیه به سقف خیره شدم: کاش میزاشتی بیام فرودگاه اخه اینطوری که نمیشه..!
لحنش اروم بود بیشتر از هر وقت دیگهای : دورت بگردم.. فرودگاه اومدن فقط اذیتت میکنه .. من بار اولی نیست میرم که.. تازه پناه هم خوابش بهم میریزه..
_ محمد می خوای پناه رو بیدار کنم؟
سریع گفت : نه ، نه بیدار میشه گریه میکنه..
سعی کردم بغض گلومو قورت بدم..ولی مگه میشد؟
_ محمد ، تروخدا. زیاد طولش نده .. منو پناه نمی تونیم طاقت بیاریم.. !
اروم کولهای که حالا کامل اماده شده بود رو از روی میز برداشت: چشم.. هر وقت تموم شه میام..
لبخندی روی لبم نشست که همزمان قطره اشکی اروم لیز خورد..
با هم از اتاق بیرون رفتیم.. سمت پناه رفت ،همونجا کنار چارچوب در وایسادم..
نزدیک پناه خم شد.. اروم دست کوچیکش رو گرفت. و لبش رو با گونه پناه مماس کرد.. عطر پناه رو تا ته ریههاش کشید: فدای چشمات شم بابا!
قطره های اشک حالا بی صدا لیز می خوردن.. با تکون خوردن پناه ، ازش فاصله فاصله گرفت.. نگاهش یه چشمای خیسم خورد و کنام وایساد: گریه میکنی عطیه خانوم؟
صدام میلرزید..نگاهم بین اجزای صورتش چرخید: محمد من خیلی نگرانم.. تروخدا مراقب خودت باش .. همینجوری خودتو جلو تیر و ترقه ننداز.. یه گوشه سریع کارتو راه بنداز..
به جملاتم کوتاه خندید.. انگشت اشارشو بالا اورد و قطره های اشک رو پاک کرد: چشم عطیه خانوم.. . راستی هر وقت فکر کردی وفتش شده کشوی پایین میز یه نوشته هست باید بخونی..
بغضم شکست که با دو دستش به اغوشم کشید بوسه ای روی پیشونیم کاشت: عطیه جان.. الان پناه بیدار میشه ها.. تو رو اینطوری ببینه بی تابی میکنه.. دورت بگردم اینقد این مروارید ها رو خرج نکن !..
من گریه تو رو میبینم دلم میلرزه..
سعی کردم کنترل اشک هامو دست بگیرم.. نمی دونم چند دقیقه گذشت که ازهم جدا شدیم..
سمت حیاط رفت منم چادر رنگی نباتی رنگم رو سرم کردم. یه کاسه لبریز از اب دستم گرفتم طبق عادت عزیز یه گل محمدی توی اب انداختم.... با باز کردن در رسول رو دیدم.. از ماشین پیاده شد با لبخند محوی سلام کردم.. محمد وسایلش رو عقب ماشین گذاشت . رسول پشت فرمون نشست..دوباره سمتم اومد.. اینبار اروم تر لب زد: دلم برات یه ذره میشه.. یادت نره خیلی دوست دارم..!)
تصویرش برام تار شد.. قطره های جمع شده دیدنش رو برام سخت کرده بود: مراقب خودت باش..خیلی .. قول دادی .!
_ شما کی دیدی من زی قولم بزنم؟!
لبخند و بغضترکیب شده بود.. یه بار دیگه بغلش کردم..
سوار ماشین شد.. رسول ماشین رو روشن کرد و هر ثانیه دور تر شدن..اخرین کلمات ایتالکرسی که تموم شد سمت ماشین فوت کردم و کاسه اب رو ریختم..!
توان زانو هام خالی شد.. در رو بستم با ته جونی که برام مونده بود اروم از پله ها پایین رفتم.. چادرم روی شونه هام اوفتاده بود و کف حیاط کشیده میشد.. به پله های ایوون که رسیدم چادرم رو جمع کردم.. همونجا رو پله نشستم.. نا برای ادامه رفتن نداشتم..صورتم رو بین چادرم فرو بردم.. حالا دیگه محمد نبود گریه هام دلش رو بلرزونه..حالا میتونستم هق هق کنم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن:کاش همینجا تموم میشد..!
پ ن : سعی کردم بغض گلومو قورت بدم..ولی مگه میشد؟
پ ن : فدای چشمات شم بابا!
پ ن : دورت بگردم اینقد این مروارید ها رو خرج نکن !..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صدم
محمد
برای بار اخر به بچه ها نگاه کردم.. اول سمت داوود رفتم.. با چشمایی که لبریز از اشک بود نگاهم کرد.. بغلش کردم: مراقب خودت باش دهقان فداکار.. بغض انگار راه گلوشو بسته بود: چشم اقا..
جدا شدم و سمت فرشید رفتم. غم دنیا توی چشماش جمع شده بود.. بغلش کردم: اقا محمد خیلی حواستون به خودتون باشه..
لبخندی زدم.. جدا شدم و نفر اخر که سعید بود رو بغل کردم.. از بقیه محکم تر بود: اقا ایشالا که به سلامت برگردین.. یه خبر از خودتون حتما بدید..
_ ممنونم.. هوای سایت رو داشته باش..
چشمیگفت.. با اقای عبدی خداحافظی کرده بودم.. و حالا فقط با لبخند پدرانهای بهم خیره بود..
نفس عمیقی کشیدم.. دیگه وقت خداحافظی بود.. چقدر سخت بود.. خداحافظی از کسایی که برام عزیز بودن.. نمی دونم چرا اما تپش قلب داشتم..
اینبار همه مخاطب صحبتم بودن: حواستون به پرونده و سایت باشه .. حلال کنید.
داوود سکوت غمگین رو با بغضش شکوند.. اشکاش رو سریع پاک کرد.. انگار نمی خواست پیش بچه ها گریه کنه.. خداحافظی کرد و خیلی زود جمع رو ترک کرد..
بخاطر پرونده بود که می خواستم تنها برم فرودگاه...
یه بار دیگه خداحافظی کردم از سایت خارجشدم که صدای رسول مانع شد.. بریده بریده نفس میکشید انگار تمام راه رو دویده بود: اقا میشه من بیام فرودگاه؟!
لبخند محوی زدم: بیا..
خودش پشت فرمون نشست.. تمام راه رو دلم می خواست حرفی بزنم.. اما نه من نه رسول تمایلی به شکستن سکوت نداشتیم.. اروم بود.. خیلی اروم.. رسول دیروز یا حتی دیشب نبود.. یه رسول دیگه بود..
.......
رسول
روی صندلی های فرودگاه نشسته بودیم.. خیره به صفحه بزرگی که نشون میداد فقط چنددقیقه تا پرواز مونده.. فقط تپش قلب داشتم.. کاری از دستم بر نمیومد و الان فقط می تونستم بدرقهش کنم...
نمی خواستم الان که داره میره فکرش سمت من باشه.. نگران من باشه..
از روی صندلی که بلند شد متوجه شدم وقت رفتن بود.. منم سریع بلند شدم..
مدام فقط یه جمله تو سرم تکرار میشد..اخرین ها..
اروم بودم.. نه به انتخاب خودم.. از اجبار برای حال خوب محمد.. چرا باید مثل بچه ها رفتار میکردم که محمد بیشتر نگرانم باشه؟!
لبخند زد .. کاش همینجا عقربه های زمان از کار میوفتاد.. بغض تقلا میکرد اما فقط لبخند زدم.. لبخندی که از گریه غمگین تر بود: اقا خیلی حواستون به خودتون باشه..
_ خوبی؟
داشتم نفس کم میاوردم: اره اقا.. نگران من نباشید ..حواسم به همه چی هست.. بچه گونه رفتار نمیکنم.. قویم.. همون رسولی که هیمشه سایته..
محکم بغلم کرد.. شاید انتظار نداشتم.: خودم هواتو. دارم..
جدا شد.. چشماش..چشماش کافی بود برای آب کردنم: مراقب خودت باش رسول..
خواستم همون جا دعایی که پیشم بود بهش بدم که دستمو گرفت: اقا رسول پیش تو باشه بهتره..
جز لبخند چیزی نگفتم.. خببب..مثل اینکه واقعا باید خداحافظی میکردم..
_ راستی رسول.. سوییچ ماشین دست تو باشه.. همینطوری تو پارکینگ خاک میخوره.. هوا خنکه پشت موتور نشین..
خجالت زده گفتم: نه اقا اخه
_ اخه نداره دیگه..
با صدای پیجر .. برای اخرین بار همو بغل کردیم.. من نتونستم با عمو خداحافظی کنم.. اما خدا این فرصت رو برای محمد داد.. محکم تر بغلش کردم.. بی رحمانه بغضم رو فرستادم پایین.. اروم و بی صدا جدا شدم..
_ فعلا خداحافظ اقا رسول...
صدام رو صاف کردم: نه..خداحافظی نه.. از خداحافظی متنفرم.. ما باز همو میبینیم مگه نه؟ به امید دیدار..
بوسهای روی پیشونیم کاشت: به امید دیدار..
قدم قدم ازم فاصله گرفت.. از نظرم محو شد.. ((من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود .))
مستقیم سمت ماشین رفتم.. امان از عطری که توی ماشین مونده بود.. بازم لازم بود قوی باشم؟!
نمی دونم چقدر گذشت که کنار اتوبان پارک کردم.. سرم رو روی فرمون گذاشتم..تموم شد؟ رفت؟!
هق هقم بالا رفت.. نمی خواستم قوی باشم.. سرم شروع به نبض زدن کرد.. قلبمگرفته بود.. تمام وجودم رفته بود.. تمام من رفته بود..
چشمام قرمز شده بود.. حتی تا شب هم گریه میکردم بازم نمیشد به عقب برگشت..
محمد
هواپیما که دل از زمین کند نفس عمیقی کشیدم.. اشکای روی گونهم رو پاککردم.. کمپیش میومد گریه کنم .. همهی ادمای عزیزمرو گذاشته بودم و خودم داشتم میرفت.. رسول الان چه حالی داشت؟ عادت میکرد مگه نه؟ مگه من عادت کردم؟! اخ..کاش اصلا رسول توی سایت نمیومد.. فقط حالش بدتر شد.. فقط..فقط..
.......
رسول
زنگ خونه رو فشار دادم.. چشمام ورم کرده بود؟ اصلا چرا جای سایت الان جلوی خونهی عمه بودم؟! نمی دونم.. من حتی نمی تونم درست دردمو به عمه بگم..