تصویرش برام تار شد.. قطره های جمع شده دیدنش رو برام سخت کرده بود: مراقب خودت باش..خیلی .. قول دادی .!
_ شما کی دیدی من زی قولم بزنم؟!
لبخند و بغضترکیب شده بود.. یه بار دیگه بغلش کردم..
سوار ماشین شد.. رسول ماشین رو روشن کرد و هر ثانیه دور تر شدن..اخرین کلمات ایتالکرسی که تموم شد سمت ماشین فوت کردم و کاسه اب رو ریختم..!
توان زانو هام خالی شد.. در رو بستم با ته جونی که برام مونده بود اروم از پله ها پایین رفتم.. چادرم روی شونه هام اوفتاده بود و کف حیاط کشیده میشد.. به پله های ایوون که رسیدم چادرم رو جمع کردم.. همونجا رو پله نشستم.. نا برای ادامه رفتن نداشتم..صورتم رو بین چادرم فرو بردم.. حالا دیگه محمد نبود گریه هام دلش رو بلرزونه..حالا میتونستم هق هق کنم..
#رویار_۲
••••••••••••••••••
پ ن:کاش همینجا تموم میشد..!
پ ن : سعی کردم بغض گلومو قورت بدم..ولی مگه میشد؟
پ ن : فدای چشمات شم بابا!
پ ن : دورت بگردم اینقد این مروارید ها رو خرج نکن !..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صدم
محمد
برای بار اخر به بچه ها نگاه کردم.. اول سمت داوود رفتم.. با چشمایی که لبریز از اشک بود نگاهم کرد.. بغلش کردم: مراقب خودت باش دهقان فداکار.. بغض انگار راه گلوشو بسته بود: چشم اقا..
جدا شدم و سمت فرشید رفتم. غم دنیا توی چشماش جمع شده بود.. بغلش کردم: اقا محمد خیلی حواستون به خودتون باشه..
لبخندی زدم.. جدا شدم و نفر اخر که سعید بود رو بغل کردم.. از بقیه محکم تر بود: اقا ایشالا که به سلامت برگردین.. یه خبر از خودتون حتما بدید..
_ ممنونم.. هوای سایت رو داشته باش..
چشمیگفت.. با اقای عبدی خداحافظی کرده بودم.. و حالا فقط با لبخند پدرانهای بهم خیره بود..
نفس عمیقی کشیدم.. دیگه وقت خداحافظی بود.. چقدر سخت بود.. خداحافظی از کسایی که برام عزیز بودن.. نمی دونم چرا اما تپش قلب داشتم..
اینبار همه مخاطب صحبتم بودن: حواستون به پرونده و سایت باشه .. حلال کنید.
داوود سکوت غمگین رو با بغضش شکوند.. اشکاش رو سریع پاک کرد.. انگار نمی خواست پیش بچه ها گریه کنه.. خداحافظی کرد و خیلی زود جمع رو ترک کرد..
بخاطر پرونده بود که می خواستم تنها برم فرودگاه...
یه بار دیگه خداحافظی کردم از سایت خارجشدم که صدای رسول مانع شد.. بریده بریده نفس میکشید انگار تمام راه رو دویده بود: اقا میشه من بیام فرودگاه؟!
لبخند محوی زدم: بیا..
خودش پشت فرمون نشست.. تمام راه رو دلم می خواست حرفی بزنم.. اما نه من نه رسول تمایلی به شکستن سکوت نداشتیم.. اروم بود.. خیلی اروم.. رسول دیروز یا حتی دیشب نبود.. یه رسول دیگه بود..
.......
رسول
روی صندلی های فرودگاه نشسته بودیم.. خیره به صفحه بزرگی که نشون میداد فقط چنددقیقه تا پرواز مونده.. فقط تپش قلب داشتم.. کاری از دستم بر نمیومد و الان فقط می تونستم بدرقهش کنم...
نمی خواستم الان که داره میره فکرش سمت من باشه.. نگران من باشه..
از روی صندلی که بلند شد متوجه شدم وقت رفتن بود.. منم سریع بلند شدم..
مدام فقط یه جمله تو سرم تکرار میشد..اخرین ها..
اروم بودم.. نه به انتخاب خودم.. از اجبار برای حال خوب محمد.. چرا باید مثل بچه ها رفتار میکردم که محمد بیشتر نگرانم باشه؟!
لبخند زد .. کاش همینجا عقربه های زمان از کار میوفتاد.. بغض تقلا میکرد اما فقط لبخند زدم.. لبخندی که از گریه غمگین تر بود: اقا خیلی حواستون به خودتون باشه..
_ خوبی؟
داشتم نفس کم میاوردم: اره اقا.. نگران من نباشید ..حواسم به همه چی هست.. بچه گونه رفتار نمیکنم.. قویم.. همون رسولی که هیمشه سایته..
محکم بغلم کرد.. شاید انتظار نداشتم.: خودم هواتو. دارم..
جدا شد.. چشماش..چشماش کافی بود برای آب کردنم: مراقب خودت باش رسول..
خواستم همون جا دعایی که پیشم بود بهش بدم که دستمو گرفت: اقا رسول پیش تو باشه بهتره..
جز لبخند چیزی نگفتم.. خببب..مثل اینکه واقعا باید خداحافظی میکردم..
_ راستی رسول.. سوییچ ماشین دست تو باشه.. همینطوری تو پارکینگ خاک میخوره.. هوا خنکه پشت موتور نشین..
خجالت زده گفتم: نه اقا اخه
_ اخه نداره دیگه..
با صدای پیجر .. برای اخرین بار همو بغل کردیم.. من نتونستم با عمو خداحافظی کنم.. اما خدا این فرصت رو برای محمد داد.. محکم تر بغلش کردم.. بی رحمانه بغضم رو فرستادم پایین.. اروم و بی صدا جدا شدم..
_ فعلا خداحافظ اقا رسول...
صدام رو صاف کردم: نه..خداحافظی نه.. از خداحافظی متنفرم.. ما باز همو میبینیم مگه نه؟ به امید دیدار..
بوسهای روی پیشونیم کاشت: به امید دیدار..
قدم قدم ازم فاصله گرفت.. از نظرم محو شد.. ((من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود .))
مستقیم سمت ماشین رفتم.. امان از عطری که توی ماشین مونده بود.. بازم لازم بود قوی باشم؟!
نمی دونم چقدر گذشت که کنار اتوبان پارک کردم.. سرم رو روی فرمون گذاشتم..تموم شد؟ رفت؟!
هق هقم بالا رفت.. نمی خواستم قوی باشم.. سرم شروع به نبض زدن کرد.. قلبمگرفته بود.. تمام وجودم رفته بود.. تمام من رفته بود..
چشمام قرمز شده بود.. حتی تا شب هم گریه میکردم بازم نمیشد به عقب برگشت..
محمد
هواپیما که دل از زمین کند نفس عمیقی کشیدم.. اشکای روی گونهم رو پاککردم.. کمپیش میومد گریه کنم .. همهی ادمای عزیزمرو گذاشته بودم و خودم داشتم میرفت.. رسول الان چه حالی داشت؟ عادت میکرد مگه نه؟ مگه من عادت کردم؟! اخ..کاش اصلا رسول توی سایت نمیومد.. فقط حالش بدتر شد.. فقط..فقط..
.......
رسول
زنگ خونه رو فشار دادم.. چشمام ورم کرده بود؟ اصلا چرا جای سایت الان جلوی خونهی عمه بودم؟! نمی دونم.. من حتی نمی تونم درست دردمو به عمه بگم..
در که باز شد عمه با دیدنم چشماش برق زد: سلام رسول خوبی؟
روی چشمام زوم کرد: گریه کردی ؟ چرا؟
_ چیزی نیست..
صدای خش دارم حتما بخاطر داد زدنای توی ماشین بود..
اروم جلو رفتم و عمه رو بغل کردم.. بوی مامان یادم رفته بود اما بوی عمه تجلی بوی مامان بود..
درد و دلای من پیش عمه نبود.. اما بلد بود چطور پای حال بدم بشینه.. عمه عادت داشت..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن :چقدر سخت بود.. خداحافظی از کسایی که برام عزیز بودن
پ ن:خیلی اروم.. رسول دیروز یا حتی دیشب نبود.. یه رسول دیگه بود..
پ ن : الان فقط می تونستم بدرقهش کنم...
پ ن :بوسهای روی پیشونیم کاشت: به امید دیدار..
پ ن :من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود .))
پ ن : مگه من عادت کردم؟!
پ ن :مامان یادم رفته بود اما بوی عمه تجلی بوی مامان بود..
من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود..
برای خوشحال کردن رویار کلیک رنجه نمایید
اتاق ِ۴۷۰ .526_86384426991851.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
با حال هوای پارت)).. ❤️🩹
شاید عطیه))
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی بعد نماز یاد تو میوفتم 🤌🏻
#الوُجُوم
https://eitaa.com/Admin_Gando
خب دیگه تمومه
مرسی از همگی که شرکت کردید
و لف ندید، زحمت کشیده شده راضی نیستیم.
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی ممنونم از اطلاعات کاملتون😂💔
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando