eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر
مشاهده در ایتا
دانلود
هستین با هم پارت بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و چهارم رسول نگاهی به ورقه و بعد فشار دادن دکمه های  کیبورد.. منتظر نتیجه بودم.. با بالا اومدن نقشه از صندلی فاصله گرفتم .. نقشه رو زوم کردم.. حوالی پیروزی " باشگاه بانوان"  عکسایی که از هیرمان ثبت شده بود بعضی هاشون از همین طرفا گرفته شده بود.. در حال حاضر پلمپ بود یه بار بخاطر نداشتن مجوز .. بار دوم بخاطر رعایت نکردن قوانین.. و بار اخر هم.. چندثانیه با دقت بیشتری خوندم: خودکشی یه دختر توی انباری باشگاه.. ابرو هام بالا رفت.! دلیلی برای خودکشی ننوشته بود.. فقط یه عکس بی کیفیت از بیرون باشگاه بود ، برای چک دوربین های اطراف باید به داوود میگفتم.. اصلا باید میرفتیم ببینیم از نزدیک قضیه چه خبره.. یه باشگاه.. هیرمان و بازم خودکشی یا قتل یه دختر..  کار کردن روی پرونده هیرمان خودش یه توبیخ محسوب میشد.. مجبور بودم مدام گند زدناشو .. عکساشو.. و حتی خاطرات رو باهاش مرور کنم و باز برگردم سر خونه اول.. همون جایی که کلی زجر کشیدم ازش بیرون بیام.. به عقب نگاه کردم .. فرشید چند تقه روی در اتاق اقا محمد زد و رفت داخل.. اتاق اقا محمد اما وجود فرهمند.. چه غیر قابل تحمل.. اروم صلواتی زیر لب زمزمه کردم که فرشید بتونه فرهمند رو راضی کنه.. با صدای داوود نگاهم رو گرفتم.. هر بار نیاز داشتم یهو ظاهر میشد.. روی صندلی کنارم نشست تراول ماگ مشکی لبریز از چایی رو روی میز گذاشت: چایی رسول پسند.. تغریبا پررنگ بدون هیچ هل و دارچینی.. اندکی رایحه زعفرون. اومم زعفرون نه ولی خب خیال کن زعفرونه... و البته.. دستش رو باز کرد و یه شکلات کنارش گذاشت.: چون امروز پسر خوبی بودی.. چشمک کوتاهی تحویلم داد.. خندیدم.. شاید لحظه ای از ته دل: دست شما درد نکنه.. از این همه توجه ما رو خجالت میدی داوود.. حق به جانب نگاهم کرد: خدا خیلی دوست داره .. رسول خیلی.. _ چرا؟ شونه‌ای بالا انداخت: حاضرم شرط ببندم من نبودم تا حالا از گرسنگی مرده بودی.. توی سایت که من باید ببرمت غذا بخوری یه وقت نیوفتی رو دستمون.. چایی و خوراکی هم که بماند.. خوراکی های توی خونه رو هم که من میارم.. یادته یه مدت نیومدم دچار سوتغذیه شده بودی؟! اگه ادامه میداد صدای خنده.هام کل سایت رو میگرفت..خودش اما خیلی مسلط خنده‌شو گرفته بود.. _  نه بابا داوود.. من نمی دونستم اینقد وجود تو حیاتیه.. به قول معروف تو زندگی مردم اب حیاتیه تو زندگی ما دهقان فداکار.. از همین تریبون ازت تشکر میکنم که تا حالا جلوی مردن منو گرفتی..! با چهره قرمز گفت: خواهش میکنم.. خجالت میدی.. _ حالا که اینو گفتی یه چیزی یادم اوفتاد.. یه چند وقتیه خبری.. از .وای رسول یه کافه خوب پیدا کردم.. اخ رسول وسط زمستون دلم هندونه می خواد و نمی دونم بستنی می خوام.. اخ رسول من گرسنمه تا خونه بریم میمیرم همینجا یه چیزی بخوریم..  نیست.. تمام مدت با خنده گوش میداد اما بعد با حالت کمی جدی تر گفت: اره.. با مسئله سامان و رفتن اقا محمد دیگه حالشو نداشتم.. از گلوم چیزی پایین نمی رفت.. _ اگه به مشکل باشه که دیگه نباید چیزی بخوریم.. چون هر بار یه اتفاقی میوفته.. خواستم جمله‌ی خودشو بگم که یادم نبود.. چشمام رو ریز کردم و سعی کردم یادش بیارم: یه جمله من دراوردی داشتی..چی بود؟ _ چی ؟ معده بحران نمیشناسه؟! لبخند پهنی از رضایت زدم : اها..اره همین.. _ میتونی استوریش کنی! خندیدم.: لوس پرو.. نفس عمیقی کشیدم.. فک هر دومون گرفته بود: یه لوکیشن میفرستم برات می خوام دوربین های اطراف خیابون رو چک کنی.. اینکه اخرین بار کی هیرمان از اونجا رد شده.. یا همین دختری که خودکشی کرده.. سری تکون داد: باشه.. پس فعلا.. بلند شد و از کنارم رفت.. اگه داوود نبود شاید خندیدن توی این اوضاع یادم میرفت.!. ...... با بسته شدن اروم در اتاق برگشتم.. فرشید بود بالاخره.. چقد طول کشیده بود.. یعنی تونسته بود فرهمند رو راضی کنه؟ بلند شدم.. سمتش رفتم..کنار میزش بود: چی شد فرشید؟ برگشت با دیدنم لبخند پهنی زد: یادت رفته من فرشیدم؟ با ذوق گفتم: جدی ؟ چطور تو این اوضاع بهت مرخصی داد؟ _ به سختی.. رسول فرهمند چه ادم‌گیریه هاا! لبخندی زدم.. براش خوشحال شدم: خب دیگه خداروشکر.. این نشون میده خود امام رضا دعوتت کرده.. حالا چی شد که الان یهویی می خواین برین؟! لبخند گرمی زد: منو فائزه یهو دلمون خواست بعد شنیدن یه خبری بریم مشهد.. دیگه منم با تمام زورم مرخصی گرفتم.. لحظه‌ای لبخند از روی لبش محو نمیشد.. مثل همیشه نبود: فرشید مشکوک میزنی هاا؟ این لبخند .. مرخصی ساعتی .. سفر یهویی.. چیزی شده؟ بازم لبخندش پر رنگ شد: خبر اونم چه خبری.. اماااا... وقتی رسیدم مشهد میگم بهتون.. الان نمیشه..
میدونستم نمی تونم زورش کنم چیزی بگه..باید به خواسته‌ش احترام میزاشتم دیگه اره؟! : باشه.. اما به محض رسیدن خبر بده.. سر کاری نباشه یه وقت؟ _ نه نه سرکاری نیست.. چشم.. اخ کاش الان می تونستم زنگ بزنم اقا محمد.. با گفتن جمله اخرش.. لبخندم کم رنگ شد.. اروم گفتم: تو که برسی حتما تا اون موقع اقا محمد یه خبر از خودش میده.. ........ فرشید کنار سماور نمازخونه وایساده بودم.. بدون هیچ دلیلی گه گاهی می خندیدم.. لبخند از روی لبم کنار نمی رفت.. هیچ وقت فکر نمی‌کردم شنیدن همچین خبری اینقد منو ذوق زده کنه.. هیجان داشتم.. برای خبرایی که قرار بود زندگی منو فائزه رو عوض کنه.. وای خدایا یعنی میشد؟! دل تو دلم نبود.. برای دیدن فائزه.. اصلا چرا اینقد زود زود دلم تنگ می شد؟ اگه اینبار هم زنگ میزدم برای پرسیدن حالش میشد بار شیشم.. دلم می خواست زودتر شیفت تموم شه و مرخصی چند روزه شروع.. فقط مامان منو مامان فائزه میدونست.. نفس عمیقی کشیدم: اخیش.. یه اخیش از ته دل.. از حسی که منو سر ذوق اورده بود.. •••••••••••••••••••••• پ ن : برگردم سر خونه اول.. همون جایی که کلی زجر کشیدم ازش بیرون بیام.. پ ن : چون امروز پسر خوبی بودی..! پ ن : اگه داوود نبود شاید خندیدن توی این اوضاع یادم میرفت.!. پ ن : این نشون میده خود امام رضا دعوتت کرده.)) پ ن : یه اخیش از ته دل.. از حسی که منو سر ذوق اورده بود..
نمی دونم چی بگم از آینده ای که میدونم )))) این از اون پارت هاست که بهش میگن آرامش قبل از طوفان قدم رنجه بفرمایید
۲۲ روز تا غدیر مولا🤌🏻✨