eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بخونیم؟! از اون پارتای غمگین...!)
Ali Ghelich209_88196243648362.mp3
زمان: حجم: 9.2M
پلی کنید.. (وطن بودی برام ولی تبعید ابدم)..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و بیست و چهارم رسول به کاغذی که هر تیکه‌ش یه طرف اوفتاده بود نگاهی انداخت و بعد نگاهش رو سمتم چرخوند: این مقاومت کردنا فقط کارتو سخت تر میکنه.. پلک هامو روی هم فشار دادم: من کاری نکردم که حالا بابتش بخوام مقاومت کنم.. با خونسردی چند ورقه رو جلوی دستم گذاشت: اینا نتیجه بازرسی سیستمه.. اینا هم حتما خودت نبودی؟! ته دلم لرزید.. من با پور رحیمی صحبت کرده بودم؟ چطور این اطلاعات توسط سیستم من رد و بدل شده بود... چهره‌م رنگ باخت نه برای مچ گیری فرهمند ..بلکه جاخورده بودم.. سرم از فشارِ این‌همه فکر و دردِ تو دلم سوت می‌کشید. هم دلم می‌خواست کسی رو مقصر بدونم و سرش داد بزنم، هم دلم می‌خواست کسی بیاد و بهم بگه همه‌چیز درست می‌شه. ولی فقط  یه نگرانیِ سیاه که داشت همه جای وجودم رو می‌گرفت: این اصلا ممکن نیست... نگاهمو از ورقه گرفتم..توی سکوت فقط نگاهم میکرد..همه چی انگار از قبل تعین شده بود.. چطور می خواستم بهش بفهمونم این کار من نبوده؟! _ هنوزم نمی خوای چیزی بگی؟ جون همه رو داری به خطر میندازی...کسی قولی بهت داده؟ با همکاری کردنت حمکمت سبک تر میشه.. کارو همینجا تموم کن! هم از چیزی که شده بود درد داشتم، هم از چیزی که ممکن بود بعدش بشه می‌ترسیدم. غم توی چشم‌هام، و نگرانی مثل باری افتاده بود روی قلبم. انگار هیچ‌کدوم از این حس‌ها حاضر نبود جا رو برای اون یکی خالی کنه... چند ثانیه فقط با حال نزار نگاهش کردم: شما اصلا به این فکر نمیکنید شاید نفوذی یکی دیگه باشه ؟ شاید همه اینا برای گیر اوفتادن من باشه؟ من با نسبتی که با مهره پرونده دارم بهترین گزینه برای قربانی شدنم.. اصلا چرا باید اونقد احمق باشم که با سیستم مرکزی سایت چنین کاری کنم؟ چرا باید توی خونه خودم با هیرمان قرار بزارم؟ دست به سینه به صندلی تکیه داد: همه‌ی اینا یه جواب داره! محمد... این‌مکالمه ها قبل از رفتن محمد بوده.. تو خیالت راحت بود که قرار نیست مسئول سایت که محمده بهت شک کنه..پس خیلی راحت کارتو انجام میدادی.تو حتی سابقه چندانی هم نداری، یک ساله و چندماهه منتقل شدی اینجا..قبلش کجا بودی؟ دانشگاه، حتی احتمال اینکه اون زمان با اسلان هم ارتباط داشتی زیاده، بین این همه موقعیت اومدی این سایت و جای فرزاد وحدت رو گرفتی و شدی معاونت سایبری سایت وسط این پرونده که همش برمیگرده به اسلان و وحید..بازم بگم یا متوجه شدی؟!‌ همه‌ی کلمات رو جوری کنار هم چیده بود که خودمو غریبه میدیدم.. توی این سایت جز فرهمند کس دیگه ای نبود؟ فکر میکردم از اومدن پشیمون شده بودم.. مشت‌هام رو گره کرده بودم، انگار می‌خواستم جلوی ریختنِ اشکهام رو با فشار دادنِ دست‌هام بگیرم. نفسم توی سینه‌ام حبس شده بود.. چه بلایی داشت سرم میومد؟ من که هر بار داشتم بیشتر غرق میشدم: همه‌ی اینایی که میگین. فقط احتماله.. من دسترسی سیستم رو به چندتا نیروی دیگه هم دادم.. بعد از دانشگاه با تستی که ازم گرفتن خودشون منو اوردن اینجا به خواست خودم نیومدم..پرونده هم که اتفاقی بود..اقای فرهمند من خودم برای دستگیری اسلان رفتم مهاباد.. الانم شما به اقا محمد بگی حرفای منو تایید میکنه.. پوزخند کوتاهی زد..انگار پنبه توی گوشش بود و هیچ کدوم از حرفام ارزشی براش نداشت: بعد دستگیری تو نتیجه این برسی ها رو برای محمد فرستادیم و باهاش صحبت کردم.. ( نفس عمیقی کشیدم..این خوب بود اره؟ ، حالا محمد می دونست ) و اونم فقط یه حرف زد.. تلفنش رو از جیبش در اورد و کذاشت روی میز..با زدن روی یه دکمه صدای ضبط شده‌ی محمد توی گوشم پیچید..با هر کلمه شک میکردم که این محمده یا نه؟ ..اما صدا صدای خود محمد بود "" حرفای تو قبول.. می خوام تا وقتی که خودم میام رسول بازداشت بمونه.. ممنوع ملاقات‌باشه..نمی خوام احدی از نیرو های سایت با رسول دیدار یا صحبتی داشته باشه.. بازجویی یا هر برسی که لازمه انجام بدین تا برگشت خودم.."" شاید توهم بود..شاید من فکر میکردم صدای محمده.. با صدای فرهمند به خودم اومدم: بیشتر از این خودتو جلوی محمد خراب نکن..اون دیگه همه چی رو فهمیده.. با رفتنش من موندم و سکوتی که داشت غرقم میکردم، یه چیزی تو دلم پاره شد. همین. انگار یه سیمِ نامرئی که منو به این دنیا وصل کرده بود، یهو قطع شد.. امیدی که داشتم کور شد و جاشو داد به تاریکی مطلق.. دستمو روی میز گذاشتم ،خواستم بلند بشم، ولی بدنم از دستم اطاعت نکرد. انگار سیم‌کشیِ وجودم قطع شده بود. نشستم روی تخت و برای اولین بار، هیچی حس نکردم. فقط یه سکوتِ وحشتناک بود که توی مغزم طنین‌انداز می‌شد. انگار از ارتفاع خیلی بلندی پرت شده بودم پایین و حالا به زمین رسیده بودم..
دراز کشیدم..تنم بی حس شده بود به سقف خیره شدم..ساعد دست چپ‌م رو روی چشمام گذاشتم.. انگار آخرین ستاره‌ی توی آسمونِ سیاهِ شبِ من هم خاموش شد... اینجا چقدر سرد بود.. داشتم یخ میزدم.. می دونستم بیصدا دارم گریه میکنم اما حتی حسش نمی کردم.. این قطره های اشک چرا اینقد داغ بود؟! با هر قطره‌ای که از گوشه چشمم لیز میخورد سمت گوشم انگار لبه تیز یه تیغ بود.. سقوط کرده بودم..هر کلمه قبل از بیرون اومدن توی گلوم میشکست..محمد..محمد چطور همچین فکری راجبم میکرد؟ .. محمد باور کرده بود؟ .. من مگه برادرش نبودم؟ .. من که بیست و چهار ساعت کنارش بودم ، منو بهتر از خودم میشناخت..حالا چرا ..؟ پوزخند تلخی زدم.. احمق بودم.. چرا محمد باید اون همه مدرک علیه منو نادیده بگیره و احساسی عمل کنه؟ باورم شده بود که برادرش بودم؟! تمام این مدت تنها امیدم محمد بود.. اصلا جز محمد مگه کسی رو داشتم که از نبودم نگران شه و پیگیرم شه؟ اما همین حرفای محمد یعنی حتی دیگه نمی تونستم داوود رو ببینم.. تنها شده بودم.. محمد..حالا حتی محمدم قبولم نداشت.. سعی کرده بودم قوی باشم. خیلی تلاش کرده بودم که زیر بارِ مشکلات خم نشم.چون فکر میکردم محمد کنارمه..اما الان دیگه همه چی تموم شده بود.. تکلیف اون ویسی که براش فرستادم چی میشد؟ اونم نادیده میگرفت؟ اصلا..اصلا اگه محمد باور کرده..وقتی بیاد با چه رویی نگاهش کنم؟ تلخ خندیدم.، حتما به محض رسیدن میومد سر وقت بازجویی از من.. حس می کردم یه چیزی توی سینه‌ام شکسته..این اشکای داغ دلیلش چیزی نبود جز پذیرفتن اینکه تنهام..فقط من موندم و این تنهایی بی پایان..محمد این حرفا رو زده بود..باور کرده بود که نفوذی منم، چرا این نفس های بریده تموم نمیشد؟ کاش میشد چشمام رو ببندم و همه چی تموم شه.. ••••••••••••••••••• پ ن : با شما ! ..
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است! خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟ قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟ صخره‌ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب غمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من، لیک، غمی غمناک است سهراب_سپهری .... منتظر نظرای قشنگتون 🎀