دراز کشیدم..تنم بی حس شده بود به سقف خیره شدم..ساعد دست چپم رو روی چشمام گذاشتم..
انگار آخرین ستارهی توی آسمونِ سیاهِ شبِ من هم خاموش شد... اینجا چقدر سرد بود.. داشتم یخ میزدم.. می دونستم بیصدا دارم گریه میکنم اما حتی حسش نمی کردم.. این قطره های اشک چرا اینقد داغ بود؟! با هر قطرهای که از گوشه چشمم لیز میخورد سمت گوشم انگار لبه تیز یه تیغ بود..
سقوط کرده بودم..هر کلمه قبل از بیرون اومدن توی گلوم میشکست..محمد..محمد چطور همچین فکری راجبم میکرد؟ .. محمد باور کرده بود؟ .. من مگه برادرش نبودم؟ .. من که بیست و چهار ساعت کنارش بودم ، منو بهتر از خودم میشناخت..حالا چرا ..؟
پوزخند تلخی زدم.. احمق بودم.. چرا محمد باید اون همه مدرک علیه منو نادیده بگیره و احساسی عمل کنه؟ باورم شده بود که برادرش بودم؟!
تمام این مدت تنها امیدم محمد بود.. اصلا جز محمد مگه کسی رو داشتم که از نبودم نگران شه و پیگیرم شه؟ اما همین حرفای محمد یعنی حتی دیگه نمی تونستم داوود رو ببینم..
تنها شده بودم.. محمد..حالا حتی محمدم قبولم نداشت.. سعی کرده بودم قوی باشم. خیلی تلاش کرده بودم که زیر بارِ مشکلات خم نشم.چون فکر میکردم محمد کنارمه..اما الان دیگه همه چی تموم شده بود.. تکلیف اون ویسی که براش فرستادم چی میشد؟ اونم نادیده میگرفت؟
اصلا..اصلا اگه محمد باور کرده..وقتی بیاد با چه رویی نگاهش کنم؟ تلخ خندیدم.، حتما به محض رسیدن میومد سر وقت بازجویی از من..
حس می کردم یه چیزی توی سینهام شکسته..این اشکای داغ دلیلش چیزی نبود جز پذیرفتن اینکه تنهام..فقط من موندم و این تنهایی بی پایان..محمد این حرفا رو زده بود..باور کرده بود که نفوذی منم، چرا این نفس های بریده تموم نمیشد؟ کاش میشد چشمام رو ببندم و همه چی تموم شه..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن : با شما ! ..
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب غمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من، لیک، غمی غمناک است
سهراب_سپهری
....
منتظر نظرای قشنگتون 🎀