[Mohsen Chavoshi]166_88844884433403.mp3
زمان:
حجم:
10.2M
از اون شاهکارهایی که خط به خطش توصیفیه برای پارت..)) شما بگین کدوم توصیف حق تره..!
( دست بجنبون مرگ)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیست و ششم
یک هفته بعد
رسول
دوهفته از اینجا بودن گذشته بود.. شمار روزا از دستم در رفته بود، نمی دونستم چطور صبح رو شب میکنم و شب رو صبح.. انگار به پوچیمطلق رسیده بودم..اینکه قراره چه بلایی سرم بیاد نگران بودم؟ نه! برای من مردن پاداشت خوبی بود بعد از این همه اوارگی.. شاید اگه محمد حرف دیگهای زده بود الان اینطور نبودم..شاید اگه مامان یا عمو بود اصلا اینجا نبودم.. زنده بودن بعد این ماجرا سخت بود.. من مگه میتونستم ادم قبل شم؟! مگه زندگی من مثل گذشته میشد؟
مگه من میتونستم مثل قبل توی سایت بچرخم و با علی سر میزم کل کل کنم؟ اصلا چطور خجالت نمیکشیدم که بازم با علی سر میزم بحث کنم؟
گاهی فکرم سمت فرشید میرفت.. فرشیدی که شاید منو الان مسبب رفتن دختر کوچولوش میدونست..پوزخندی زدم..باید از خودم متنفر باشم که یه دختر بچه کوچیک تاوان منو داده ، نه؟
اینجا برام سرد و تاریک بود، اینچند روز کل گذشته رو مرور کرده بودم.. از همون روزایی که عمو کنارم بود..همون روزایی که اینقدر تنها نبودم..شاید حداقل یه نفر رو برای کل کل داشتم..
نگاهم اطراف ایناتاق کوچیک چرخید.. این چند روز فقط ظاهر فرهمند و چندتا بازجوی دیگه که تمام عزمشون اعتراف گرفتن از من بود دیده بود.. همونایی که از هر راهی برای اعتراف از من استفاده کرده بودن.. من چی؟ هیچی..فقط نگاه سردی که حتی نمی دونستم به دروغ به چی اعتراف کنم.. بعد از حرفای محمد دیگه داوود رو ندیدم..اصلا هیچکدوم از بچه های تیم رو ندیده بودم..شایدم خود داوود دوست نداشت به دیدن یه نفوذی بیاد.. من حتی از اونا هم دلخور بودم..!
به محمد فکر میکردم..محمدی که فکر میکردم پشتمو خالی کرده.. انگار زمین زیر پامو کشیده بود.. مغزم ازش دلخور بود.. خیلی دلخور.. اونقدر که حتی دوست نداشت به خاطرات خوب فکر کنه.. محمد که منو میشناخت..اما بازم حق نداشتم اینطور حرف بزنم..همهی اسناد علیه من بود من چه انتظاری داشتم؟!
اما..اما قلبم چی میگفت؟ قلبم دلتنگ بود.. دلتنگ دیدن روی محمد.. اون هیچوقت نمی تونست از محمد دلخور باشه..اصلا قلبم براش مهم نبود محمد به عنوان بازجو از این در میاد تو یا ....اون فقط دلتنگ بود...
طرف مغزم بودم یا قلبم؟! هیچکدوم.. احساسات درونم مرده بود.. من فقط گوش میدادم.. من فقط نگاه میکردم که تهش کدوم قراره پیروز شه..
این اتاق کوچیک همهی منو داشت میکشت..
جالب بود..همهی این حرفا توی سرم میچرخید و من نشسته فقط به دیوار خیره بودم..
صدام انگار از ته چاه بیرون میومد: خدایا؟! .. تو که منو میشناسی.. بغلم کن.. من..من ..روحم خیلی خسته شده.. خدایا من کم اوردم... ( قطره اشک بعد مدتا از روی گونهم لیز خورد) خدایا؟ ... تو ..تو که قرار نیست منو تنها بزاری؟ .... میدونی که تا اینجا چطور اومدم؟!... میدونی که من دیگه ظرفیتش رو ندارم؟ .. میبینی چقدر تنها شدم؟ ... قلبم درد میکنه..خیلی درد میکنه.
حالا چشمامو می بندم.. فقط بریده نفس میکشم.. فقط به خاطرات خوب فکر میکنم.. فقط امید دارم عمو دستمو بگیره.. حتی قلبم فقط امید داره محمد برگرده.. از همین در بیاد داخل....
محمد
سر از روی سجاده برداشتم..نفس عمیقی کشیدم و دستمو روی سینهم گذاشتم زمزمه کردم : صلی الله علیک یا اباعبدلله..
زمزمه وار سه تا الهی به رقیه برای رسول گفتم..سختش بود.. باید صبوری میکرد..خیلی..
لحظهای چشمام رو بستم.. به امید خدا که امشب کار تموم میشد..اونوقت میشد رفت ایران.. بهش سخت گذشته بود..اینو میدونستم.از دلش در می اوردم..درسته؟!
منم بهم سخت گذشته بود..این سفر کوتاه چقدر کش دار شده بود..
سر سجاده سبز رنگ مخملی به افکارم خاتمه دادم و بلند شدم..از پله ها پایین رفتم و روبه روی نایف نشستم..
سرشو بالا گرفت: مدارک رو بعد برسی شما برسی کردم.. حرف شما درست بود!
این مکالماتی که صورت گرفته طبق صحبت های شما تایمی بوده که اصلا رسول سایت نبوده.. اما چون کامل نیست مشخص نیست که اون روز کی این مکالمه ها رو انتقال داده..
دستی به محاسنم کشیدم: پسس، رسول حتما دسترسی داده.. اونم که فعلا مشخص نیست کیه..! حالا سند محکمی هست که دقیقا نشون بده این خود رسول نبوده؟!
سری تکون داد: بله.. زمان ارسال .. شماره نامه.. حتی تاریخی که خود رسول از شما مرخصی گرفته رفته.. فقط عجیبهکه چرا تا الان خودشون اینو برسی نکردن..
_ چون حتما فکر میکنن رسول به کسی دسترسی نداده..
نگاهشو از لب تاپ گرفت: خب می خواین الان ارسال کنیم!
سری تکون دادم: نه! اینا رو خودم باید ببرم.. فقط میخوام یه گزارش کامل تحویلمبدی... بگذریم..! جزییات عملیات امشب؟
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••••
پ ن : مگه میتونستم ادم قبل شم؟!
پ ن :همون روزایی که اینقدر تنها نبودم.(
پ ن : قلبم دلتنگ بود..
پ ن : سه تا الهی به رقیه برای رسول.)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و بیست و هفتم
خودشو جمع کرد: امشب توی یه کارخونهی قدیمی قراره یه معامله انجام شه که ابورحمان رو اونجا دستگیر میکنیم.. بیرون از جدهس.
ورقه رو از دستش گرفتم: جز ابو رحمان و ادماش گروگان هایی هم هستن که باید حواسمون به حفظ جونشونباشه.. اولم از بودن ابورحمان مطمئن میشین بعد دستور شروع رو میدین.. اصل کاری ابورحمانه اینو یادت باشه..
نفسی گرفتم و لحظهای به نایف نگاه کردم: هر اتفاقی برای من اوفتاد شما عملیات رو متوقف نمی کنید..هر اتفاقی... می خوام چه زنده بیرون بیام چه نه شما با دستگیری ابورحمان عملیات رو تموم کنید.
سری تکون داد: بعد دستگیری چیکارش کنیم؟
_ اینو هم تو هم همکارات بدونید..اگه بعد این عملیات من نبودم باید منتقلش کنید ایران.. پشت سیستم رسول الان حتما علی هست، برای هماهنگی.
ایران هم که..ما کاری باهاش نمی کنیم..میسپاریم به رده های بالا، ما فقط باید دستگیرش کنیم ، متوجهای؟
از کنارم بلند شد که اخرین هماهنگی ها رو انجام بده.. با انگشتم چند دقیقه ای شقیقههامو ماساژ دادم..اوضاع داشت درست پیش میرفت..از مدارکی که ثابت میکنه رسول بیگناهه و الانم دست منو، کافیه توی سایت کارهای اداریش رو انجام بدم.، اینم از عملیات امشب که فقط دستگیری مهره مهم بود نه چیز دیگهای.
همهی برنامه ها داشت درست پیش میرفت؟! نمی دونستم الان اصلا حالش خوب بود یا نه..داروهاشو می خورد؟ حتما بعد اومدنم دیگه پیگیر دکتر رحمانی نشده بود.!
دست به سینه به دیوار تکیه دادم..دلشوره که نه اما پروانه های ریزی توی دلم به پرواز در اومده بود.. اروم شروع کردم زمزمه ذکری که میدونستم قلبمو اروم میکنه
.....
باد گرم شب و بوی خاک و اهن زنگ زده ته گلوم میپیچید،روبه روی ما اسکلت متروکه یه کارخونه که از دل شب قد کشیده بود با پنجره هایی که بعضی ها ترک خورده بودن..
اما کنار کارخونه یه سوله بود...اسلحه توی دستم رو محکم تر توی دستم گرفتم و از در نیمه باز سوله چشم برنداشتم.، نور زرد ضعیفی از داخل میریخت بیرون.. انقدر ضعیف که بیشتر نگران کننده بود تا کمک دهنده.
از داخل گاهی صدای مبهم حرف زدن میومد..نه واضح بود و نه قابل فهم.. فقط در حدی بود که بفهمیم که معاملهشون هنوز بهم نخورده..مردی که چندماه دنبالش بودیم اون داخل بود..خود خودش بود..کسی که تا همین الان مسبب خیلی اتفاقات توی سایت بود..
دستمو بالا اوردم و بی صدا به بچه ها اشاره کردم..دونفر سمت راست، پشت بشکه های زنگ زده و یه دیوار ترک خورده..
یه نفر سمت چپ کنار جرثقیلِ رهاشدهای که زنجیرش توی باد آروم تکون میخورد..
و در اخر نایف چند متر عقب تر از ما پوشش میداد..
اروم زیر لب عربی گفتم: هیچکس جلو نمیزنه تا من علامت بدم. فقط پوشش. هدف باید زنده گرفته بشه، فهمیدین؟
همه ساکت بودن..از همون سکوت های سنگین.. یک قدم جلو رفتم،کف کفشم روی خرده شیشهای که روی زمین پخش شده بود،خیلی اروم صدا داد..همون لحظه وایسادم..نفسم حبس شد ،چند ثانیه گذشت کسی متوجهی صدا نشده بود..
دوباره به داخل سوله نگاه کردم ، سایه چند نفر روی دیوار اوفتاده بود..اما فقط یه سایه بود نه تصویر..
لبم رو خیس کردم و توی بیسیم گفتم: با من بیاین. سریع و تمیز جمعش میکنیم.
راه افتادم سمت در،فاصلهام با ورودی، شاید ده متر بود.،نه بیشتر.
پنج متر که موند بوی تندتری خورد به دماغم،سرجام قفل شدم..بوی خاک و رطوبت نبود..
اخم کردم..دوباره نفس کشیدم.. بوی مواد سوختنی بود..یه چیزی شییه بنزین یا شاید..یه چیز بدتر و سنگین تر..
قلبم محکم ضربهای به سینهم زد..همون لحظه چشمم افتاد به سیم باریکی که کنار چارچوبِ در، از لای سایه رد شده بود.اونقدر نازک که اگر نور کمتری بود اصلاً دیده نمیشد..
تمام سلول های تنم یخ کرد.. یه بمب داشت منفجر میشد..بلند داد زدم : بخوابین رو زمین..
اخرین حرفم با نور شدیدی ترکیب شد.. نور اونقدر شدت داشت که انگار داشتم کور میشدم..بعد از نور صدایی اومد که انگار تمام استخون هام خورد شد..هوای شدیدی محکم خورد به سینهم..شبیه به اهن..
نفهمیدم چطور از زمین جدا شدم..انگار همه چی کند شد.. اسلحهم از توی دستم رها شد..
بدنم توی هوا چرخید و تیکه های اتیش و اهن و حتی شیشه های خرد شده دورم پیچیده بود، مثل اینکه دنیا از هم پاشیده باشه و من معلق مونده باشم.
بعد توی یک ثانیه پشتم با شدت خورد به چیزی شاید دیوار یا زمین..شایدم هر دو..
نفسم کامل برید..نمی تونستم حرفی بزنم..هیچ اکسیژنی وارد ریهم نمیشد..
فقط سوزش بود و درد ، سعی کردم تکون بخورم،
حتی نمی تونستم حرکت کنم، چیز گرمی کنار گوشم راه اوفتاده بود..شاید خون بود..خونی که همه جا حسش میکردم..
درد مثل موجی هر بار بیشتر توی تنم می چرخید..پلک های نیمه بازم اخرین چیزی که دید اطرافش بود که شعله ور شده بود هر ثانیه تار تر می شد و بعد دنیا یکدفعه خاموش شد.
•••••..•••••••
پ ن : داروهاشو می خورد؟
پ ن : انگار تمام استخون هام خورد شد.
__ تنم تابوتِ غمگینی ك جانم را نمیفهمد ؛
دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد . . ›
شبیهِ بغض نوزادی ك ساعتهاست میگرید ؛
پر از حرفم ! کسی اما زبانم را نمیفهمد . .
__چنان در آتش غم سوخته جسم و جانم ك ؛
پس از مرگم کسی نامونشانم را نمیفهمد :)!
برای نظرات زیبای شما جانا🎀
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
از اون شاهکارهایی که خط به خطش توصیفیه برای پارت..)) شما بگین کدوم توصیف حق تره..! ( دست بجنبون مرگ)
__ هم خودم مردم عزیزم..هم عزیز از دست دادم..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
از اون شاهکارهایی که خط به خطش توصیفیه برای پارت..)) شما بگین کدوم توصیف حق تره..! ( دست بجنبون مرگ)
چی بگم که باورت شه بی گناهم ؟
چی بگم وقتی طلسمم کرده بودن.!