هرچه جلوتر میرویم
سکوتی عجیب مرا فرا میگیرد
من از این سکوتِ مبهم میترسم
یک چیزی نیست
یک جایِ کار میلنگد!
صدایِ شلیک آمد همه پرواز کردند ، من ولی ماندم به امید شلیکی دیگر ، افسوس که شکارچی خودش را کشته بود . . .
‹اغمــٔـا›
؛
ته کشیدهام دیگر نه صدایم میآیدنه نفسهایم
گاهی، در میان این تاریکیها،لابهلای لحظهها، پشت خندههافقط قدری نفس میکشم که
نگویند مرده است.
و انسان پس از جان کندن برای هضم تنهاییش
حالا جان میکند که بتواند دلتنگی را دوام بیاورد.