واین یکداستان نیست ..
خسته از صبوری بیش از حد ،
خسته از ایستادگی بالاتر از توان ،
وخسته از جنگیدن بی پایان ..
‹اغمــٔـا›
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی . .
آرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم
انگار نفهمیدی و انگار ندیدی . .
گاهی در یک اتاق ۱۰ متری دراز کشیده ای
و سنگینی دریا را روی قفسهی سینه ات
حس میکنی..
+ چرا ازش جدا شدی؟
- از هم دور بودیم .
+ شما که همیشه و همه جا با هم بودین !
- روحمون از هم دور بود:)
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
بزرگترین اشتباهمون اینه که فکر میکنیم همه مثل خودمونه:))!
دِلخوریهایَم در سکوت غرق میشود ،
نه هواری ، نه بحث و گلهای ،
فقط آهسته آهسته دورتر و دورتر میشوم .!
ما که چیزی ندیدیم،
شما هم خود را به بیهوشی بزنید
انگار نه انگار که مرگ
همین گوشه کنار ها
زندگی را بغل کرده است.