من واقعا میشنوم؛ میشنوم که یه بیمارستانی درونم هر چند روز، هر چند ساعت، هر چند دقیقه یکبار، کد ۹۹ رو اعلام میکنه و هیچ دکتر و دستگاهی برای احیا نیست.
‹اغمــٔـا›
ما کم سن و سال ترین سالمندانِ تاریخیم ؛
همزمان غمگین ترین و امیدوار ترین انسان های جهانیم ؛
اگر فیلم بودم خودم را خاموش میکردم. اگر تئاتر بودم پَرده را میانداختم. اگر کلمه بودم خودم را پاک میکردم. اما من آدمیام. تنها میتوانم پِلکم را ببندم و ادامه تصاویری را که نمیخواهم ببینم و حرفهایی را که نمیخواهم بشنوم، در کاسهیِ ناآرام جُمجمهام ببینم و بشنوم.
‹اغمــٔـا›
اونجا که هریپاتر گفت: هرچی بیشتر اهمیت بدی بیشتر از دست میدی.
اونجا که هایده میگه:
روزها را بهرِ مُردن میشمارم.
من از مردن نمیترسم، از زندگی نکردن میترسم. از اینکه زنده باشم اما زندگی نکنم. از اینکه صدا داشته باشم اما سکوت کنم. از اینکه درد داشته باشم اما رویا نه.