جايي نوشته بود:
ترسناکترین داستان کوتاه تاریخ
فرض کن، بعد از مرگت، خدا بپرسد:
خب، بهشت چطور بود؟.
و ما چایمان در استکان، کودکیمان در کوچه ها، خوشی هایمان در سینه، عزیزانمان در دور دست و لبخندهایمان در عکس ها جا ماندند !
-گاهی برای رهایی، چیزی را از وجود خودت کم میکنی به امیدِ آنکه غم نیز از وجودت پاک شود. توهمی بیش نیست ولی برای اندک زمانی سرت را گرم میکند:))
‹اغمــٔـا›
این منم؛ داغ فراوان ز جهانش دیده آنکه جز حکم و تحکم، سخنی نشنیده . .
آنکه میخواهد غمی بردارد از روی دلم
کاش دل را از شکاف سینهام بیرون کند . .