یهو به خودت میای میبینی چیزی نمونده جز کلی حرف ناگفته که دیگه تمایلی هم برا گفتنشون نداری..
ما آمدیم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم؛
نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم!
زندگی ما حکایت یخ فروشی است که ازاو پرسیدن: فروختی؟!
گفت: نه اما تمام شد:))
‹اغمــٔـا›
اونجا که هوشنگ ابتهاج میگه: روز خوش در خواب باید دید و بس !
اونجا که تتلو میگه:
هر جا که میری برو، میری برو ولی..
من یادت نرم:)
انگار که از یه ساختمون هفت طبقه افتادم پایین و تمام استخونام شکستن ولی بازم باید تظاهر کنم که خوبم...
‹اغمــٔـا›
از چشم هایم خواندند که کبریت به دست گرفته ام تا زندگی ام را به آتش بکشم؛
اما هیچکس به خود زحمت نداد تا کبریت را از دستانم بگیرد .
و شاید به غلط انتظار دارم..
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
بی احساس ترین آدما هم احساس دارن فقط بهتر میتونن پنهونش کنن که دوباره ضربه نخورن:))!
آدمیزاد است دیگر؛
گاهی دیر میکند
برای گفتنِ دوستت دارمی
برای به آغوش کشیدنی
برای مرهم شدنی
برای خیلی چیزها ...
و همین تاخیرهاست که
ردپای حسرت را بر دل هایمان برجا میگذارد .
زندگیاش رو به تاریکی میرفت، دیگر تحمل نداشت؛ انگار تمام صبوریهای این مدت دست برگردنش انداخته بودند و قصد داشتند نفس های پر دردش را قطع کنند! و چه بیرحمانه بود نتیجهی این استواریها ..