زندگیاش رو به تاریکی میرفت، دیگر تحمل نداشت؛ انگار تمام صبوریهای این مدت دست برگردنش انداخته بودند و قصد داشتند نفس های پر دردش را قطع کنند! و چه بیرحمانه بود نتیجهی این استواریها ..
‹اغمــٔـا›
؛
شاید اینجا برای من نیست ؛
شاید اصلا جای من نیست..
گاهی حس میکنم ناسازگار بودن تو وجودم
جوری ریشهای شده که قرار نیست..
دیگه هیچوقت با هیچچیز کنار بیام.
‹اغمــٔـا›
مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم، پریشان آفریدند . .
میل خواستن تو، میل خواستنِ آب بعد از
کابوس است، غیرقابل انکار . .
حرفهایم از حجم درد وَرم کردهاند، آنقدر
که دیگر از حنجرهام بیرون نمیآیند و همانجا تبدیل به یک بغض شدهاند!..
ما از عروسک کمتریم.
آنها مُرده بودند و زندگی میکردند،
ما زندگی می کنیم و مُردهایم.
چه زیبا نقش بازی میکنیم؛
و چه آسان
در پشت نقاب هایمان
پنهان میشویم...
حتی خدا هم از آفرینش چنین
بازیگرانی در حیرت است..