حسهایی هستند که اسمی ندارند:
نگران نیستی اما آرام هم نیستی
غریب نیستی اما آشنا هم نیستی...
نه دلت میخواهد بمانی نه آرزوی رفتن داری
دلت میخواهد جایی که هستی نباشی اما جای دیگری هم نباشی...
من همیشه بودم، حتى وقتی بریده بودم، دلخور بودم، حتى وقتی حالشو نداشتم، من همیشه بودم
من دلم نیومد بیپناهی آدما رو پناه نباشم، دلم نیومد یهو بِبُرم برم
دلم نیومد یهو رها کنم
من همیشه بودم
همیشه بودم واسه اونایی که الان نیستن
‹اغمــٔـا›
آرزو دارم نفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را . .
آدمیزاد است دیگر دوست دارد دق کند
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند . .