اینطوریه که انگار یه چاقو تو قلبت باشه و خون همه جا رو برداشته باشه و همچنان ازت بپرسن چی شده.
میگفت: هرچقدم از یه لباس خوشت بیاد وقتی ببینی تن همه هست خاص بودنشو از دست میده؛ دقیقا مث آدما.
چیزی نیست، همه آرامیم؛ در گوشه کناره ها، پراکنده ایم
هر که در یک قبرستان آرام گرفته است!
من نمیدونم آدم خوبی هستم یا نه؛ ولی این رو میدونم که بیشتر از سهمم رنج میبرم.
کسی نخواهد دانست که زیر هجوم افکار چگونه هر تکه ام به گوشه ای از این اتاق افتاد و صبح بی آنکه همراهی داشته باشم
خود را با زجر جمع کردم و ادامه دادم...