اینجا زندگی ام میانِ امید و نا امیدی در نوسان است هم زمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم گاهی اوقات به زندگی نظم می دهم و گاهی هرج و مرج است که زندگیام را میبلعد...
‹اغمــٔـا›
اونجا که داریوش میگه: من که باور ندارم اون همه خاطره مُرد ..
اونجا که تتلو میگه:
چه تازیانهها که نخوردیم از زبانهای خود عزیز کرده.
ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط یا جای غلط بودیم در زمان درست!
و همیشه همینگونه همدیگر را از دست دادهایم.
احساس میکنم تمام استخوانهای شکسته شده در طول تاریخ رو روی شونههام میکشم و حمل میکنم.!
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد؛ من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام.
آنقدر امیدها به قلبت خیانت کرده اند که هر گاه به شادی کوچکی میرسی، چشم انتظار اندوه پس از آن میمانی:)
يه روز بلاخره اين گوشيو ميندازم يه گوشه سال ها خاک بخوره و فقط با كسى حرف ميزنم كه بياد زنگ خونمو بزنه سراغمو بگيره .