هرگز دلخوشی های کوچک انسانی را به دیده تحقیر ننگر؛ شاید آن تنها راه گریز او از رنج هایی باشد که هیچ از آن ها خبر نداری.!
هر شب به خودش میگفت
فردا دیگر طاقتش تمام میشود؛ اما فردا که می آمد باز زندگی جریان داشت...
میگفت: ناامید امیدوار دیده ای؟
خسته پر تلاش چه؟
غمگین سرحال و دلگیر شاداب چطور؟
من خودم، خودم را نقض میکنم .
آن شب ها که به هزار زحمت خودش را خواب میکرد، بدترین لحظه، بی هیچ تردید، لحظه ی بیدار شدنش بود.