‹اغمــٔـا›
اونجا که شهریار میگه: سرِ یاری ندارد روزگار...
اونجا که شایع میگه:
ما که سِر شدیم بعد از این حالا هر چیِ...
از تلاش برای حل مسائلی که مثل آوار بر روح و قلبش فرو ریخته بود بیزار بود. پیش خود بی آنکه آگاه باشد که چه میگوید آهسته تکرار میکرد : «مگر این ها همه تقصیر منست؟»
پس از مدتی آنقدر با غم هایت عجین میشوی که بیش از آنکه تو را اندوهناک کنند، می خندانند.