از تلاش برای حل مسائلی که مثل آوار بر روح و قلبش فرو ریخته بود بیزار بود. پیش خود بی آنکه آگاه باشد که چه میگوید آهسته تکرار میکرد : «مگر این ها همه تقصیر منست؟»
پس از مدتی آنقدر با غم هایت عجین میشوی که بیش از آنکه تو را اندوهناک کنند، می خندانند.
نمیدانست چه میخواهد؛ اما نیازی مداوم را درون خود حس میکرد که او را به سمت چیزهایی می کشید که معلوم میشد فرسنگ ها با آنچه میخواهد فاصله دارند. حفره ای در او بود که با تمام جهان نیز پر نمیشد.