یجایی که دقیقا نمیدونم کجاست؛
یجایی بین خواب و بیداری؛
بین مرگ و زندگی؛
بین سفید و مشکی ؛
دقیقا من دارم بین اینا زندگی میکنم..
‹اغمــٔـا›
؛
به عنوان انسانی تنها، تقریبا تنها به نظر نمیرسم و به عنوان انسانی غمگین، زیاد میخندم و در کل به عنوان انسانی مُرده، تقریبا زنده به نظر میآیم!
‹اغمــٔـا›
حرفى نزدم از غم دورى تو اما، اى كاش بدانى كه چه آورده به روزم . .
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد . .
میگفت:دیگه برنمیگردم چون نمیتونم
کم دوست داشته باشم و تو لیاقت زیاد دوسداشته شدنو نداری.