حس میکنم مدتها است سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛ غرق میشوم و خفه نمیشوم؛ میسوزم و جان نمیدهم.
در پایانی بیپایان به سر میبرم:))
میگفت: اوضاع که بهتر شد دنبال آدم جدید نریم، بمونیم جبران کنیم واسه اونایی که تو روزای سخت کنارمون بودن...
‹اغمــٔـا›
من نشستم بروی مِی بخری برگردی؛ ترسم این است مسلمان شده باشی جایی . .
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه
باخبر باش که من غرق گناهم همه عُمر . .
ما همانند مترسک هایی بودیم که هیچوقت مارا برای خود نخواستن، بلکه نقش ما دراین زندگیه کوتاه و به سود همه اما به زیان خودمان بود.
ما زخمیه نقش های بی پایان پر تکراریم!