میگفت: وقتی از دست دادم، تازه فهمیدم زندگی با ترس از دست دادن سخت تر و فرسایشی تر از خود از دست دادنه!
این روزها و سال ها معلوم نیست چرا اینقدر تند میگذرند و بدتر، تباه و تهی میگذرند، حال آنکه در تمام طولشان حس گرفتار کاری بودن داری، بی آنکه کاری که کار باشد، داشته باشی..
خنجرهای بی شماری در من فرو رفته اند
وقتی گلی به من تعارف میکنند، نمیتوانم دقیقا بفهمم که چیست:))))
برای رفتن نه خداحافظی میخواستم، نه راه و نه چمدان درسرم دری باز بود، بستم و رفتم.!
روشهایی که من واسه کنار اومدن با مشکلاتم ازشون استفاده میکنم، از خود مشکلاتم مشکلسازترن .