‹اغمــٔـا›
در توصیف انسان ها میگفت:
هنگامیکه یکی از آنها میمیرد، بقیه ادامه میدهند؛ پنداری که هیچ اتفاقی رخ نداده است.
از درون آشوب و از بیرون آرام،
غم که تمام نمیشود،
شاید من دارم تمام میشوم،
آرام آرام، اندک اندک..
دویدم و در راه گریه کردم که من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هيچکس نیستم.
غمگین ترین قسمت داستان این بود که گذشتهام داشت شوقِ رسیدن به آینده را در من خفه میکرد.