دویدم و در راه گریه کردم که من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هيچکس نیستم.
غمگین ترین قسمت داستان این بود که گذشتهام داشت شوقِ رسیدن به آینده را در من خفه میکرد.
هیچیک از ما ناخوشیِ دیگری را نمیخواستیم؛
زندگی اما عهد کرده بود رنگ خوشی نبینیم.