رفتن که همیشه دست تکان دادن نیست
و همیشه با خداحافظ گفتن همراه نیست
می شود بمانی اما رفته باشی
چقدر دورِمان پر است از مانده های رفته!
آدم ها تا حد مرگ از خود خسته ات میکنند
ترکت نمی کنند اما مجبورت می کنند ترکشان کنی آنگاه تو میشوی بنده ی سر تا پا خطاکار!
جدیدا انقدر غمگینم که احساس میکنم خراب شدهام و دیگر هیچوقت درست نخواهم شد:)))
تو فکر میکنی من اینجا نشستهام و کاری نمیکنم؟
نه عزیزم نه، من اینجا نشستهام و امیدوارم، هیچ میدانی امیدوار بودن و ماندن چه کار بزرگ و سختیست؟
چه چیز من را آزرد؟ اینکه پشتِ زخمها،
چهرههایِ آشنایی دیدم که گمان میکردم
مرهمِ زخم هستند نه خودِ زخم .
من دلم میخواد، یک بار بخوام بشه.
همون موقع که ذوقشو دارم بشه.
همون وقتی که منتظرشم بشه.
نه دیگه وقتی که بیخیالش شدم.