کاش از من چندتا بود. یکیشون مدام یادآوری میکرد ول کن کار رو، چاییت یخ کرد . . .
میگفت: یکم که بزرگ شی و عقلت برسه، عین پرگار دور خودت یه دایره میکشی و هر کسی رو توش راه نمیدی
شبها تمام تنم دنبال زخم تازهایست تا شاید بتواند کمتر به زخمهای کهنهاش چنگ بزند.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
گاه چنان بیقرار میشویم که روزهای آرام در حافظهمان گویی خواب و رویا بوده است:))!
شب غمانگیزه، اتفاقای روز هم غمانگیزه، در واقع زندگی کلا غمانگیزه فقط نور کم و زیاد میشه..!