دیدی وقتی یه جوجه وابستت میشه
هر جا میری دنبالت
بدو بدو میاد و در نهایت
ناخواسته زیر پات له میشه؟
قصه زیادی پای آدما بودن هم همینه.
گاهی یه نفر خودکارو از لای کتابِ زندگیت بیرون میکشه، و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی گم میشی...
و گاهی تنها در پیِ کسی هستی، که تو را بفهمد. گوش شنوایی برای کلماتی باشد، که هیچگاه جسارت به زبان آوردنشان را پیدا نکردی...
همینطور که داشت عینکشو در میاورد گفت: خوبه؛ حالا دیگه
همهی آدمارو "همونجوری که هستن" میبینم!