‹اغمــٔـا›
حال من حال اسیریست که هنگام فرار یادش آمدکه کسی منتظرش نیست،نرفت . .
این کشور آن کشور ندارد حس دلتنگی
دیوار با هر طرح و نقشی باز دیوار است . .
هیچ نظری راجع به هیچ چیزی ندارم، میدانم و نمیگویم، میفهمم و نمیفهمانم، سکوت دوای دردم بود و تاریکی آرامش مغزم.
اکنون اگر سینهام را بشکافی چیزی جز قلبی پارهپاره و مچاله که به گوشهی سینهام خزیده، نمیبینی.