هیچ نظری راجع به هیچ چیزی ندارم، میدانم و نمیگویم، میفهمم و نمیفهمانم، سکوت دوای دردم بود و تاریکی آرامش مغزم.
اکنون اگر سینهام را بشکافی چیزی جز قلبی پارهپاره و مچاله که به گوشهی سینهام خزیده، نمیبینی.
‹اغمــٔـا›
زیبایی کتاب:
گاهی میرویم
نه از سر میل به رفتن،
که از سر بیفایدگیِ ماندن...