طوری به نظر میرسد که انگار تکهای از روحمان را جایی جا گذاشتهایم. چیزی از وجودمان را گم کردهایم و هرچه بیشتر میگردیم، بیشتر به هیچ میرسیم.!
‹اغمــٔـا›
؛
سکوت با آن قیافهی بدریختش مظلومانه روبهرویم نشسته و کُلت طلاییاش را روی پیشانیام گذاشته!
نمیدانم بمیرم یا فریاد بزنم.
و شاید از یاد نبری که آدمها با تو چه کردند،
اما میتوانی گذر کنی.
چرا که یک مرحله از هزار مرحله زندگی، رهایی است.