به بهانهی «قویتر شدن»، خیلیهاشو هضم کردم. ولی آدم یهبار همهچیو بالا میاره.
میگفت: زندگی، مثل راه رفتن رو لبهِ تیغه.
محکم قدم برداری بریده میشی؛
شل قدم برداری میوفتی...
دلم نازک است هنوز، مثل قدیم. اما پوست کلفتم کرده است این زندگی انقدر که چپ و راست آمده و یکی خوابانده در گوشم:)))
بچه که بودم همش نگران این بودم که جای خوب قصه خوابم ببره، بزرگ که شدم فهمیدم جای خوب قصه همون خواب بوده.
- از يک جا نشستن خسته نشدهای؟
+ چرا
- پس چرا حرکت نمیکنی؟
+ چون خسته شدهام..
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
گاهی پاداش، همون خستگی سرشبه همین که خواب بهت مهلت فکرکردن نده:))!