حالتی از تیمارستان را در زندگی خودم احساس میکنم . بیگناه و در عین حال خطاکار ، نه در یک سلول ، بلکه در این شهر زندانی .
انسان؛
مجموعه ای از حرف های ناگفته
زخم هایِ عفونت کرده،
استخوان هایِ شکسته،
و دردهاییست که اشک شدند و باریدند.
ازمن میشنوی: دنبال کسی باش که دوستت داره؛ نه کسی که دوسش داری؛روز سختت فرق این دوتارو میفهمی:)))
‹اغمــٔـا›
؛
اون شب گریه نکردم اما فردا وقتی لباسم به دستگیره در گیر کرد گریه کردم
وقتی به اتوبوس نرسیدم گریه کردم
وقتی پام به مبل خورد گریه کردم
وقتی غذای مورد علاقمو درست نکردن گریه کردم
آره، من اون شب گریه نکردم.