‹اغمــٔـا›
باز با گریه به آغوش تو برمیگردم چون غریبی که خودش را برساند به وطن . .
من نباشم چه کسی جایِ مرا میگیرد؟
گاهی از تلخی این فکر بهم میریزم . .
میبینی عزیزم؟
صدها جگرگوشه هرروز میمیرند،
و شبها دیگر به آغوش خانوادهشان باز نمیگردند.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
آدما جایی نمک نمیپاشن، جز به همون زخمی که خودت بهشون نشون دادی:))!
بیا با هم حرف بزنیم؛
تهش من یه گلوله خالی میکنم تو مغزت،
حواسم نبود مغز نداری؛
حواسم نبود که منم تفنگ ندارم،
اصن حواسم نبود اهل حرف زدن نیستم!