‹اغمــٔـا›
گفتی که وفا میکنم و هیچ نکردی ما چشم وفا از تو نداریم، جفا کن . .
کار بزرگ خويش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کارکمی نيست . .
مدتها در آینه به خود مینگریست تا نشانی از بودن را در خود بیابد، و فقط میگریست. این تنها نشانهی زندگی در او بود.
‹اغمــٔـا›
؛
کاش مثل شما میتونستم وقتی حالم خوب نیست، وقتی ناراحتم، وقتی شکستم، وقتی ارزوی مرگ میکنم، بتونم به زبان بیارمش، بتونم فریاد بزنم، بتونم گریه کنم تا بفهمید منم یک آدمم.