‹اغمــٔـا›
بعضی وقتا باید دستتو بکنی تو سینت قلبتو بِکَنی پرتش کنی اونور تا ببینی چی به چیه و کار درست چیه:)))
وقتی به دوس داشتنت شک میکنه به جای نعره زدن یکم فک کن ببین چیکارا باید میکردی که نکردی.!
#دست_نوشته
نمیدانست چه باید بکند.
لحظه ای در سکوت قدم زد و گفت:
- تو دنبال چه میگردی؟
+ دنبال خودم.
میگفت: نصف ساندویچمو دادم به یه سگ تا آخر مسیرم همراهم اومد. از سگ کمتر؛ من قلبمو بت داده بودم.!
اندوهم آنقدر مبهم است که نمیتوانم بگویم. و اگر بگویم نخواهند فهمید و اگر بفهمند نیز فایدهای ندارد.
‹اغمــٔـا›
اِنگار...حالم اینطوریه:') #کنجِدلمن
چه میدونم،
مثلا بخوام از روزام بگم،
اینجوریه که گاهی همهچی خوبه، میخندم، میرقصم و به کارام میرسم و نیشم بسته نمیشه و گاهی، همهچی گره میخوره، هی بیشتر فرو میرم تو خودم، توانِ صحبت کردن رو هم از دست میدم. غرق میشم و هربار خودم یقه خودمو سفت میچسبم تا خودمو بالا بکشم از ته چاه. گیر افتادم بین این صفر و صد بودنا. چند روزیه یه دفترچه رو برداشتم و گذاشتم جلو چشم که بنویسم، که کم کنم ازین آشفتگیهای اون تو، که به خودم بیام و دهن وا کنم و حرف بزنم از حالم و همه حسایی که تجربه میکنم.اما هر بار جز خیره شدن بهش کاری از دستم برنمیاد. انگار گاهی اونقدر صداهای اون تو بالا میره که دیگه چیزی نمیشنوم.