‹اغمــٔـا›
خوردیم زَخمها که نه خون آمدو نه آه وه این چه نیش بود که تااستخوان برفت . .
اگرچه نزد شما تشنهی سخن بودم،
کسی که حرف دلشرا نگفت من بودم . .
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
بر بالشتی که از مرگ پرنده ها پُر است، نمیتوان خوابِ پرواز دید:))!
چیه این آدمیزاد که با یه حرف بهم میریزه و همه ذوقشو کور میکنه و هزارتا حرفم نمیتونه حالشو خوب کنه..