و مرا به یاد خواهی آورد، زمانی که زمین خوردی و هیچکس دستش را برای زخمی نشدن زانوانت، روی زمین نگذاشت.!
‹اغمــٔـا›
؛
دلم میخواد همه چیز رو ول کنم و برم، نباشم، ناپدید شم، کسی از من خبر نداشته باشه، کسی منو نشناسه، از یاد ها کمرنگ و بعدشم محو شم. انگار هیچ وقت وجود نداشتم.
شاید کار درستی کردند که عشق را در کتابها گذاشتند. شاید عشق نمیتوانست جای دیگری زنده بماند.!