‹اغمــٔـا›
؛
گذشتهای که حالمان را گرفته ، آیندهای که حالی برای رسیدنش نداریم و حالی که حالمان را بههم میزند ؛ چه زندگیِ خوبی .
‹اغمــٔـا›
در سمت چپ قفسه سینه اش جای خالی عمیقی حس میکرد . . گویی قلبش را از دست داده بود !" #دست_نوشته
دیگر جایی نبود...
خنده ها آزاد شدند؛ بغض ها حبس !
#دست_نوشته
گاهی آدم به خاطر عبور از مرحله ای چنان درد میکشد و تغییر میکند که دیگر خودش هم نمیتواند خودش را بشناسد؛
به خودم اومدم دیدم دیگه اون آدم قبلی نیستم.
دیگه هیچی ازم باقی نمونده، دیگه فقط یه جسمم ، همین.