من میترسیدم از روزی که سکوت کنم،
از روزی که همه چیز را رها کنم؛
میترسیدم از روزی که دیگر نجنگم؛
میترسیدم از روزی که تسلیم شوم؛
سکوت کنم و فقط همه چیز را نگاه کنم..
اما هیچ کس از سکوت من نترسید!
از شکستنم!
از در هم ریختنم!
و حالا فقط نگاه میکنم...
قلبم درد میکند
انگار عنکبوتی روی قلبم تار بسته
و بعد تارها را در تمام بدنم گسترش داده
هر وقت ببیند غصه دارم
تمام تارهایش را میکشد
و من در خودم جمع میشوم...
مادربزرگم همیشه از همه چیز
در شیشه ای
در جعبه ای
در پاکتی
جایی میسپرد
برای وقتی که یهو میخواستی!
کاش من هم کمی از شادی های کودکی ام را گوشهای پنهان کرده بودم
مدتهاست میخواهم و نیست.
فقط در صورتی با خوابیدن همه چی حل میشه که آخرین خوابیدنت باشه و دیگه بیدار نشی !
اونقدر پرم که میتونم ساعتها حرف بزنم ، و اونقدر خسته که حتی نا ندارم یک کلمه حرف بزنم . . .
‹اغمــٔـا›
گفتم : خب تو که حرف نمیزنی، بگو کجات درد میکنه لااقل ...
زل زد تو چشمام ، زبونشو کشید رو لبش با یه صدای گرفته گفت : "روحم .. روحم درد میکنه. "
‹اغمــٔـا›
گفت: من زندانبان ماهری هستم . . اگر بدانی چندین سال یک بغض در گلویم حبس است !. #دست_نوشته
پشت پلک هایم سدی زدم از جنس جانم . .
که هر دم احتمال فرو ریختن دارد:)!
#دست_نوشته