هرچقدرم از صبح سعی کنم خوب بنظر بیام ، شب که میشه غم دست میندازه دور گردنمو با تمام قدرت فشار میده.
دلم یه کلبه چوبی میخواد
وسطِ یه جنگلِ مِه گرفته ..
با صدای نمِ بارون، آتیشِ روشن و ..
پنجره های بخار کرده،
با دوتا لیوان قهوه و کسی که دوسش دارم ..
من فقط یک کمی خستهام ، بعضی مواقع فکر میکنم انقدر دارم برای زندگی می جنگم که وقتی برای زندگی کردن ندارم.
یکجا خوندم :
“آدما از زندگی هم میرن، تنها چیزی که باقی میمونه مدل رفتنشونه...”