یهشبایی تو زندگی آدمیزاد هست که بعد از ساعتها فکر و خیال ، به خودش میاد و میبینه روحش ، از اعماق وجود داره گریه میکنه ، ولی از چشماش هیچ اشکی نمیاد:))
‹اغمــٔـا›
الان دقیقا همونجاییم که فروغ میگه:
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.
چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم.
من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم . .
هيچكس بعد رفتن كسی نمرده ولى ،
بعدش ديگه اون آدم قبلى نبودن ،
بعضياشون شكسته تر شدنو ،
بعضیاشون با تجربه تر ،
ولى خیلیاشونم غمگين تر از قبل شدن: ).
بنویس انسان ها زبان که نه
بلکه خنجر داشتند ،
و با آن حرف که نه
ولی زخم را خوب میزدند ..