حس میکردم که نه زندهٔ زنده هستم
و نه مردهٔ مرده . .
فقط یک مردهٔ متحرک بودم که نه رابطه
با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و
آسایش مرگ استفاده میکردم . .
نمیدانم ولی حالا که در آینه نگاه کردم، خودم را نشناختم نه ؛آن منِ سابق مُرده است:)
برای حرف زدن خیلی خسته ام. از حالا به بعد سکوت میکنم و تماشا، شاید آدمها به خودشان آمدند و از هجوم
به روح و مغزم، دست برداشتند.
باید بهت بگم که در نهایت فقط خودتی که تویِ هر حالی برایِ خودت میمونی و تو با خودت بدتر از همه بودی و این دردناکه ؛
حس میکنم از یه ارتفاع خیلی بلند افتادم،
زندم ولی هیچ رمقی برای بلند شدن ندارم !.
یهو یجوری همه چی میپیچه بهم که دقیق نمیدونم باید برای کدوم ناراحت باشمو استرس کدومو بکشم و بشینم به کدومش فکر کنم .