بايد هر چه زودتر كلک را كند و رفت ،ايندفعه شوخى نيست هر چه فكر ميكنم هيچ چيز مرا به زندگى وابستگى نميدهد ، هيچ چيز و هيچكس.
میگفت:
32تا حرف توی زبان فارسی داریم و بینهایت کلمه ، اونوقت من بازم نمیتونم این کلمه ها رو جوری کنار هم بچینم که درکم کنین.
دلم میخواهد برای یک بار هم که شده نباشم ، کسی حضور مرا حس نکند ، از اینکه همیشه بودهام خستهام ، دلم میخواهد روزی کسی با دیدنِ چیزی یاد من بیوفتد و با خودش بگوید "چرا نیست ، چرا رفت؟"
گاهی آدم به خاطر عبور از مرحله ای چنان درد میکشد و تغییر میکند که دیگر خودش هم نمیتواند خودش را بشناسد . .
شب که میشه ، میوفتم توی رودخونهای از خاطرهها ، شنا میکنم ، دست و پا میزنم، غرق میشم، خفه میشم ، میخوابم .