دور تر از تمام ادم ها در گوشه ای از اتاق،
پشت میزی نشسته بود و با قلمی ذهنش را درونِ دفترش خالی میکرد : ).
‹اغمــٔـا›
و آنجایی که احمد شاملو گفت:
گاهی به من فکر کن، من حتی به گاهی بودن در فکرت هم راضی ام . . .
حس میکردم که نه زندهیِ زنده هستم و نه مردهی مرده ، فقط یک مردهیِ متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم ..!
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
تو با وابستگی به کسی که از دست دادن تو واسش مهم نیست خودتو از دست میدی:))!
هممون دنبال یکی هستیم که بیاد حالمونو خوب کنه و درعین حال از آدما فراری هستیم !