هدایت شده از
یکی میگفت :
" من یک جراحتِ سطحیام که درد داره "
من میگم :
" من همون جراحت سطحیام که بهش توجه نشد و الان باید قطعش کنن "
راستش ، سعی نمیکنم بمیرم ؛ فقط چشم براهِ آمدن مرگم ؛ مثلِ اینکه در ایستگاه به انتظار آمدنِ قطار روی نیمکتی بنشینی !
برای حرف زدن خیلی خسته ام. از حالا به بعد سکوت میکنم و تماشا، شاید آدمها به خودشان آمدند و از هجوم
به روح و مغزم، دست برداشتند.