دلم یک جای دنج میخواهد؛
آرام و بی تنش . .
جایی باشد غیر این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد .
«محکم در بزنید، زیرا میخواهید یک مُرده را بیدار کنید.»
ژان اوستاش قبل از شلیک گلوله به قلب خود، این جمله را روی در اتاقش مینویسد: ).
حرفهایم از حجم درد وَرم کردهاند ، آنقدر
که دیگر از حنجرهام بیرون نمیآیند و همانجا تبدیل به یک بغض شدهاند !.
در انتظارِ یک خوشبختی بزرگ ، تمام شادی های کوچکم را در غم های بی سر و ته خلاصه کرده ام .
زندگی تنها زندانیست که آدمها بی گناه به آن وارد و گناهکار از آن خارج میشوند .
غریبه بود . .
نه مانند غریبه هایی که در خیابان
از کنار آن ها رد میشدم؛
غریبه بود مانند شعری که از برش بودم اما شاعرش من نبودم.