شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم ولی در باطِن کمترین زخمِ زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعت هایِ دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم !.
باورش سخته ولی چند تا از عزیزترین
آدمای زندگیم ، بعد از گفتن یه جمله تاکید میکنم فقط یه جمله ، دیگه عزیزترین آدم زندگیم نبودن .
به خودت میای و میبینی بیشتر از چیزی که فکرش و میکردی دوام اوردی و با همچی کنار اومدی .!
میدونی . . .
یه روزایی هست که حتی حوصلهی خودتم نداری ، کاش آدم میتونست از خودشم فرار کنه .