میدونی..انگار یکی دست کرده تو بدنم قلبمو در اورده فشار میده، لهش میکنه توی دستاش و من نمیتونم حرفی بزنم !.
و تو گاهی به وسعت تمام تاریخ، بغضهای بیدلیل داری برای گریستن، آنقدر که برایشان "چشم" کم میآوری.
دیگه هیچی مهم نیست ، بدم میاد از روزای تکراری، از خودم ، از حال غمگینی که هیچوقت قرار نیست درست بشه .