گفت : بی معرفت !
چجوری آن همه عواطف
و خاطرات را قورت دادی؟
هسته ی آلبالو که نبود . . .
‹اغمــٔـا›
مثلِ سکوت طولانی ناشی از خاطره میان خندهها .
مثلِ کسی ک مُرده است ولی هنوز هم نفس میکشد .
غم گاهی به شکلِ نیم شب نشستن پشت میز آشپزخونه و سیگار کشیدن و گوش دادن به اهنگ لاتینی که معنی شو نمیدونی سراغت میاد .